آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...
وقتی در عرض شش ماه؛ امام رضا سه دفعه دعوتت می کنن بری به مهمونیشون یعنی این سال؛ یه سال دیگه ایه ... می گی آقا هوای دل شکسته م رو دارن یا دارن منو شرمنده ی بزرگواری خودشون می کنن؟ هیچ موقع باورم نمی شد لایق همچین سعادتی باشم ... امسال، سال دیگه ای بود ... منی که رفتن یا نرفتن به مشهد برام عادی بود، امسال هر دفعه اسم آقا و حرمشونو می شنیدم؛ بغضم می گرفت. از ته دل می خواستم برم. وقتی این پستِ شهریار رو می خوندم، بغض سنگینی داشتم. به خودم گفتم "خیلی پررو شدی. آقا دو دفعه هواتو داشتن، بازم می خوای بری مشهد، اونم به این زودی. خیلی ها حسرت چند سال یه دفعه شو دارن، اون وقت تو ... " نمی دونم حکمت این سفرها چیه اما مطمئنم یه چیزی هست که آقا سه دفعه دعوتم کردن. نمی دونم؛ نمی دونم ... امیدوارم اون وظیفه ای که در قبال این سفرها دارم رو بتونم خوب انجام بدم. واسه درس روستا، من و فائزه -دوستم- روستای کنگ مشهد رو انتخاب کردیم. این شدکه جورکردیم یه چند روزی مهمون آقا باشیم و یه سری به این روستا بزنیم. کی میتونه بزرگیِ ذوق ِ الآن ِ منو درک کنه؟ ________________________ بی ربط نوشت : من اناری را می کنم دانه و به دل می گویم ، خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود روستای تاریخی توران پشت در فاصله 60 کیلومتری جنوب شرق شهرستان نفت در ادامه سلسله جبال شیرکوه واقع است. پشت روستا متصل به کوه و مقابل روستا باز و منتهی به دشت وسیع است؛ تاریخ، بنای این روستا را به توران دخت ساسانی نسبت داده است. روستای توران پشت تفت از روستاهای تاریخی، دیدنی و از مناطق آکوتوریسم استان یزد محسوب میشود. شیخ جنید، پیرمراد، بقعه سید گل سرخ، قدمگاه منسوب به علی بن موسیالرضا(ع)، چهل دختران، بقایای آسیاب آبی و قلعه بزرگ از جمله آثار و اماکن تاریخی این روستاست. قبرستان چند هزار ساله، با سنگ نبشتههای قدیمی، چشمه آب گازدار، قلعه جن، محل سکونت میراب 120ساله و غارهای تاریخی از دیگر آثار تاریخی این روستا به شمار میرود. با این وجود این روستا هنوز بر هیچ نقشهای ترسیم نگشته و مورد سوءاستفاده و غارت دزدان و سارقان اشیای باستانی قرار گرفته است. اینم روستای توران پشت به روایت تصویر (بدون شرح) : بازم اگه سوالی یه حرفی هست؛ در خدمتم. یادم نمی ره اون موقعی که داشتم با پسر عمه م* چت می کردم، یهو در اومد گفت : "من چند نفرم؟ " گفتم : "چطور؟" گفت : "چرا شناسه جمع به کار می بری؟" چندین بار تا حالا پیش اومده که افراد مختلف بهم تذکر دادن که نگم "شما" بگم "تو" اما من هنوزم خیلی از افراد رو "شما" مخاطب قرار می دم. وقتی با یکی شما شما حرف می زنم، دلیل این نیست که دارم رسمی صحبت می کنم یا مخاطبم رو غریبه می دونم یا طرف رو خیلی بزرگتر از خودم فرض کردم یا ... شاید مهمترین دلیلش همون "عادت" باشه. تربیت! این طوری تربیت شدم. این طوری بزرگ شدم. از بچگی وقتی یکی رو مفرد مخاطب قرار می دادم، بهم گفتن عیبه، زشته. باید بگی "شما". اون از تو بزرگتره. حتی یادمه بچه که بودیم. هر سه مون مامانم رو تو، تو صدا می زدیم اما بابا رو شما**. اون موقع ها مامان بزرگِ مامانم بهمون ایراد می گرفتن که زشته مامانتونو این طوری صدا می کنین و بی احترامیه. از اون زمان بود که کم کم "عادت" کردیم. مامان هم شد "شما". پس "تو" یا "شما" بودنِ شما دال بر این نیست که باهاتون چقدر صمیمی هستم یا بهتون چقدر بیشتر احترام می ذارم. ولی می تونم بگم مدتیه، این نوع حرف زدنم انتخاب خودمه دیگه. مدتی میشه این انتخاب خودمه که به یکی بگم "تو" یا بگم "شما" اما نمی تونم ادعا کنم تونستم "عادت" ها رو کنار بذارم. در راستای این پست آبجی منیره ____________________ *پسر عمه جان فقط یه سال از من بزرگتره. خیلی وقته مثل همه ی پسرای فامیل شده "تو". **علتشم اینه که مامان به بابا می گفتن "شما" ولی بابا به مامان می گفتن "تو". پ.ن : خیلی وقتا عادت، شخصیت رو تحت تاثیر قرار می ده. باید یه نگاهی به عادت هامون بندازیم. دیروز بعد از مدت ها داشت خاطراتت تو ذهنم مرور میشد. دیگه مثل اون روزا نتونستم راحت اشک بریزم. تمامش بغض میشد توی گلوم. یه سنگینی. دو تا سواله که خیلی ذهنمو مشغول کرده. کاش بتونم واسه یه بارم که شده به خودم جرات بدم و ازت بپرسم. هیچ موقع گذشته رو مرور می کنی؟ آهنگایی که ازش خاطره داریم رو چی؟ حرفایی که بینمون زده شد چی؟ اولین و آخرین باری که زنگ زدی رو یادته؟ از کمد دیواری من چی میاد تو ذهنت؟ از دروغای خودت، از دروغای من، کدومشون بیشتر عذابت داد؟ یه عالم سواله؛ اما دو تا سوال اساسی دارم که باید ازت بپرسم. به خاطر خودم هم که شده باید جوابشونو بدونم. همونایی که باعث شد یه تیکه از عمرم به بدترین نحو بگذره. نیستی که بپرسم. کی می تونم ازت بپرسم؟ حالت خوبه؟ کجایی؟ چی کارمی کنی؟ خودتو به چی مشغول کردی که به خیلی چیزا فکر نکنی؟ فکرکنم خیلی وقت باشه که دیگه حتی به وبلاگم هم سر نمی زنی. یادته یه موقع روزی چند بار به وبلاگم سر می زدی؟ راستی؛ اون وبلاگه رو یادته که حذفش کردم؟ حرفامو توی اون وبلاگ یادته؟ یکی از آرزوهام اینه : کاش میشد پاک کنی وجود داشته باشه که قسمتی از زندگیتو پاک کنی. تو چی؟ همچین آرزویی نداری؟ یادمه یه موقع حرفام از این جنس بود : من - تو می دونی چقدر وقته حرفام از این جنس شده : من - او راستی : بنر بالای وبلاگم قشنگه ؟ دوسش داری؟ می نویسم؛ شاید یه روزی بیای و بخونیشون.
ادامه مطلب
چون مطلبم با IE مشکل داشت، گذاشتم ادامه مطلب که همه بتونن بخونن. ببخشین دیگه ...
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت
12:47 توسط محبوبه| |
سهراب سڀهری
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت
23:59 توسط محبوبه| |
دومین رویستایی که رفتیم؛ روستای "توران پشت" بود.
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت
23:57 توسط محبوبه| |
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت
16:45 توسط محبوبه| |
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت
14:26 توسط محبوبه|
