تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...

از امروز می خوام بیشتر از خودم بنویسم. می خوام از لحظات زندگی ام بنویسم.

 

۵ سال کنار هم بودیم اما همدیگه رو پیدا نکرده بودیم.

این ۲ سال آخر تازه فهمیدیم که می تونیم واسه ی هم بهترین باشیم ...

مینا جون! دوست دارم خودمونی بنویسم چون همیشه با هم خودمونی بودیم. هیچ چیزی تا به حال باعث کمرنگی صمیمیتمون نشده که من علتشو همین سادگی و صداقت بینمون می دونم.

این ۷ ماه دوری شاید از لحاظ فاصله بین ما جدایی انداخت اما دلامون رو به هم نزدیک تر کرد.

گاهی این قدر دلم واست تنگ میشه که بغض گلوم رو فشار میده. وقتی باهات حرف می زنم احساس می کنم از هر موقعی شاد ترم.

گاهی دلم لک می زنه کاش الآن پیش هم بودیم تا حرفامو بهت بزنم مثل الآن اما ...

همیشه آرزوم این بوده که کاش بقیه هم مثل تو بودن. ساده و صمیمی، همیشه سعی کردی بهترین راه ها رو بهم نشون بدی. نشد یه دفعه ازت کمک بخوام و دستم رو رد کنی.

۱۹ سالته اما خیلی بیشتر از یه آدم ۱۹ ساله هستی!

می دونم وبلاگم رو می خونی اما نمی دونم چرا نظراتت رو واسم نمی ذاری .

کاش همه مثل تو همه ی حرفاشونو مستقیم بهم می گفتن... کاش بیشتر از اون که با حرفاشون با کاراشون اذیتم کنن، همراهی ام می کردن، باهام همدلی می کردن ...

می دونم اگه اینا رو بخونی نگران میشی. پس بذار نگرانت نکنم. میل های امروزت باعث شد من بیشتر از همیشه بفهمم که همیشه به یادمی حتی وقتی کیلومتر ها از هم دور باشیم. نمی دونم هیچ موقع می تونم این همه محبتت رو جبران کنم یا نه !

این پستم رو واسه ی تو گذاشتم تا بدونی مثل همیشه "خیلی دوست دارم" و الآن بیش از هر وقتی می خوام کنارت باشم.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ.ن

مینا از دوستای دوارن راهنمایی و دبیرستان منه که دانشگاه باعث شد ما کیلومترها از هم دور بشیم اما همیشه دلمون با همه.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 20:26 توسط محبوبه| |

مطلبم رو حذف کردم ...

معذرت می خوام اگه نگرانتون کردم.

 

خدا بزرگه !

 به یاد فاطمه افتادم که روزای آخر پر کشیدنش گفته بود :

"به خدا نگویید مشکلات بزرگ دارم. به مشکلات بگویید خدای بزرگی دارم."

منم همین رو می گم .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 امام حسن عسكري(ع):

عبادت كردن به زيادى روزه و نماز نيست، بلكه [حقيقتِ] عبادت، زياد در كار خدا انديشيدن است.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 20:22 توسط محبوبه| |

با مردمان نیک معاشرت کن تا خودت هم یکی از آنان به شمار روی .....ژرژهربرت


با تقوی و خوبی میتوان سعادت آفرید .....زنون


 برای شب پیری در روز جوانی چراغی باید تهیه کرد .....پلوتارک


 امید با مرگ هم به گور نمی رود .....شیلر


مرور زمان به خودی خود بسیاری از نگرانی ها را از بین می برد .....دیل کارنگی

 

عشق ما را می کشد تا دوباره حیاتمان بخشد .....شکسپیر

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 19:2 توسط محبوبه| |

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن

دوستانی که توی پست قبلی دعوت شده بودن، دعوت رو فراموش نکنن. من هنوزم منتظرم !

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 17:33 توسط محبوبه| |
همین روزا بود که داشتم فکر می کرم بعضی وقت ها بازی های جالبی بین وبلاگ ها راه میافته که همدیگه رو دعوت می کنن به این بازی و میشه که یکی هم منو به همچین بازی ای دعوت کنه ؟!

آبجی گلم منیره ، ممنون !

این آبجی خوب من، منو دعوت کرده تا از آرزوهام بنویسم. آرزوهایی که ناممکنن ... (اما من همه ی آرزوهامو نوشتم. خیلی هاشون ممکن اند.)

راستشو بگم؟

می دونم تعجب می کنین اما تا حالا راجع به این آرزوهام فکر نکرده بودم. اما حالا می خوام راجع بهشون فکر کنم و بنویسم ...

 

- کاش آدما بیشتر به فکر همدیگه بودیم.

- کاش می تونستم اشکامو راحت بذارم تا هر وقت که می خوان بریزن. اون وقت بود که شما این دفعه از چشمای خیسم تعجب نمی کردین. ( البته ناگفته نذارم که اشکام دلیل غم نیستن، من حتی خوشحال هم که میشم گریه ام می گیره)

- کاش می تونستم خیلی چیزا رو در نظر نگیرم و آلان داد بزنم :"دوست دارم"

- کاش اطرافیانم احساساتم، نگرانی هام و دلسوزی هامو می فهمیدن و خودشون هر جور می خواستن برداشت نمی کردن.

- کاش می تونستم بهش بگم که زندگیمو زیر و رو کرد و خیلی وقتا می خوام محکم بکوبم تو گوشش اما هیچ موقع این کارو نکردم حتی وقتی که خودش بهم اجازه می داد، دلم نمیومد این کارو بکنم.

- کاش دل هممون شاد باشه.دلم طاقت دیدن گریه و بغض و غصه آدما رو نداره.

- کاش بازم می تونستم شعر بگم.

- کاش حتی واسه ی یه بارم که شده می تونستم رک و راست همه ی حرفامو به مامان بابا بگم.

- کاش همه ی آدما زیبایی زندگی رو می فهمیدن.

- دلم یه داداش بزرگتر می خواست که الآن کنارم باشه و همه ی حرفامو بهش بزنم.

- کاش الآن اشکام سرازیر نمی شدن (آخه خله، تو که داری از آرزوهات می نویسی. کجای این گریه داره؟)

- دلم یه زندگی آروم می خواد.

- میشه یه مدت تنهای تنها باشم؟!

 

حالا نوبت منه که از شما دعوت کنم :

- مهسا دوست گلم

- شادی و شادیسا

- عطیه دوست خوبم

- لیلا جان

- زهرا جان

- زهره جان

- الهام جان

- مینا جان

- دولابی دل یتا یزدی

- خاطرات زندگی من

- زمزم دل

- پسر یزدی

- نویسنده

- چند جمله زیبا

و

- دلتنگی (هر دوتون)

 

ممنون میشم اگه دعوتمو قبول کنین.

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 15:31 توسط محبوبه| |

 

سجاده ام كجاست ؟...
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تأثير سايه ي من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام.
سجاده ام كجاست؟...

                                     

                                  سلمان هراتی

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 11:26 توسط محبوبه| |

 

  

 

این عکس رو گذاستم واسه ی back ground کامپیوترم. خیلی به دلم نشسته. دلم نمیاد چیز دیگه ای به جاش بذارم.

به نظر شما این عکس چی رو می خواد نشون بده ؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:41 توسط محبوبه| |
مي دوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟

 

جايي كه مي ري مردمي داره كه مي شكنتت؛ نكنه غصه بخوري،

من همه جا باهاتم؛ تو تنها نيستي.

تو وجودت عشق مي گذارم كه بگذري؛

قلب مي گذارم كه جا بدي؛

اشك مي دم كه گريه كني؛

و مرگ مي دم كه بدوني بر ميگردي پيشم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 19:14 توسط محبوبه| |
بوی جوی مولیان آید همی

                                                          یاد یار مهربان آید همی ...

 

و باز هم می روند ...

وباز هم عزیزانم یکی یکی پر می کشند ...

و چقدر من دلتنگم ...

دلتنگ روزهایی که به حرف های زیبایت گوش می دادیم ...

به حرف هایی که مثل یک مادر مهربان به ما می گفتی ...

کجایی تا بار دگر زمزمه کنی :

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

و اکنون جایت در میان ما خالیست ...

چه کسی باور می کند ؟! ...

چه کسی باور می کند این رسم تلخ روزگار را ؟! ...

 

به همه ی دوستان سمپادی کوچ این مادر مهربان و معلم دلسوز "سرکار خانم افضل" رو تسلیت می گم.

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 18:1 توسط محبوبه| |
چه دعا بهتر از اين :

خنده ات از ته دل

گريه ات از سر شوق

نبود هيچ غروبت غمگين ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ.ن

وای خدای من !

دیشب که بهم گفتی :"شبت بارونی" یه لحظه آرزوم همین شد . آخه من روزای بارونی رو خیلی دوست دارم ... حالا اگه روزش بهاری باشه که دیگه هیچی ...............................................

 

 

صبح که از خواب پا شدم  و زمین رو خیس دیدم، داشتم از خوشحالی بال در میاوردم...

 

 

 

ممنون  

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:18 توسط محبوبه| |
 

و عشق، تنها عشق

تو را به گرمي به يك سيب مي كند مانوس

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن ...

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 22:12 توسط محبوبه| |
 

 

باید امروز قلم برداریم

و به پیشانی شب بنویسیم

سحر در راه است

باید از چشمه ی نور قلم حافظه را پر بکنیم

و به دیوار غروب بنویسیم

طلوعی دیگر !

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:11 توسط محبوبه| |

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 18:40 توسط محبوبه| |
گاهی وقتی منتظرم احساس می کنم این طوری شدم :

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12:23 توسط محبوبه| |

نهار رو خوردیم و نوبت رسیده به خوردن آب !

ـ زهرا برو آب بیار .

زهرا می ره و یه بطری آب میاره که فقط به اندازه ی یه نفر آب توشه ... که اونم سهم میترا میشه 

منیره فداکاری می کنه و یه بطری پر از آب میاره .  

یه لیوان آب می خورم و تا چشمم می خوره به میترا می بینم که می خواد آبِ توی لیوانش رو به طرفم شلیک کنه !!!

آماده ی حمله میشه اما دریغ از یه قطره آب که بریزه به محبوبه. 

اما من نامردی نمی کنم و آب توی لیوانم رو می ریزم به میترا.

میترا که توی جنگ شکست خورده می خواد تلاش های آخرشو بکنه اما فکر این جاش رو نکرده که محبوبه کم نمیاره ...

 

دوتایی با هم شلیک می کنیم ؛ البته نه آب توي ليوان رو !!! خود ليوان ها شليك مي شن ...  

بووووووووووووووووووووووووووووووم !

اين قدر باحال هر دو ليوان پودر مي شن كه مامان بابا به جاي دعوا كردن ما ، نمي تونن جلوي خنده شون رو بگيرن. 

خداوند عادله ؛ پس توي حوزه ميترا حتي يه ريزه شيشه هم ديده نميشه اما حوزه من پر از خورده شيشه هست ...

ـ بابا، تسليم ! يكي بياد اين شيشه ها رو جارو كنه . من محاصره شدم ... 

 

هر تكوني كه مي خوردم يه شيشه توي تنم فرو مي رفت. تمام دست و صورتم پر از خورده شيشه شد .

همه ي اعضاي خانواده دارن شيشه ها رو شناسايي مي كنن   

من نمي دونم اين چه جنگي بوده كه آثارش تا چند كيلومتر اون ور تر هم ديده ميشه.

 

آتش بس !!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن

درسته كه قضيه باحالي نبود اما خواستم چند كلامي هم از روزمرگي ها بگم. آخه همين روزمرگي ها هستن كه زندگي رو مي سازن. و گاهي بعضياشون اين قدر توي لحظات آدم تاثير گذارن كه روحيه آدم رو عوض مي كنن.

اين قضيه خيلي ساده باعث خنده ي همه ي ما شد ...

بابا

مامان

ميترا

منيره

خودم

و

زهرا

 

قدر لحظه لحظه عمرتون رو بدونین . نذارین بیهوده بگذره .

کوچیک ترین کار اینه که جوری زندگی رو بسازین که ازش ناراضی نباشین ...

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 14:26 توسط محبوبه| |
دفتر خاطراتم را مي گشايم؛ جز يك خاطره چيزي در آن نيست ...

يادش بخير! آن روزها چه شور و حالي داشتم ...

و آن جملات چه زيبا حك شدند :

 

"خدا عاشق ترين است و انسان را عاشق آفريده است

و ما انسان ها به گاه معشوق را گم مي كنيم .

مال را

قدرت را

كمال را

شهرت را

عزت را

آزادگي را

تلاش را

رفاه را

آمال را

.

.

.

و اما معشوق حقيقي و معبود واقعي كه آراممان كند و نشاطمان دهد همان عاشق يگانه است. خداست.

نه هر كه چهره برافراخت دلبري داند                             نه هر كه آينه سازد سكندري داند

او عاشق بود. عاشق جمال خودش. آينه ساخت و ما آينه هاي عاشقيم.

          تو بندگي به شرط مزد مكن                             كه خواجه خود صفت بنده پروري داند"

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 18:9 توسط محبوبه| |

بابا بزرگم مي گفت : اگه يه كم فكر كني مي بيني زندگي ارزش زنده بودن رو نداره. اگه يه كم بيشتر فكر كني مي بيني زندگي ارزش مردن رو هم نداره. اما اگه يه كم بيتر فكر كني مي بيني مردن و زنده بودن ارزش اين همه فكر كردن رو نداره. پس، هميشه يادت باشه چيزي كه امروز داري شايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات باشه. پس هميشه سعي كن قدر چيزي رو كه امروز داري رو خوب بدوني چون فردا كه از دستش دادي خيلي ديره !

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:35 توسط محبوبه| |

 

اگر عشق و زيبايي را از دلهاي ما بازستانند، شور زندگي را از ما گرفته اند .

ژان ژاك روسو

 

در پس ثانیه ها ، و دراعماق دریاچه ها و اوج آسمان ها ، میان ابرها و طوفان ها ، و در همه جای دنیا ،همیشه کسانی چشم به انتظار تو و موفقیت تو هستند! لحظه ها را دریاب و ثانیه ها را بشمار! آنها چشم انتظارت هستند!

 

حقیقت انسان به آنچه اظهار میکند نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن ناتوان است!
بنا بر این اگر خواستی او را بشناسی، نه به گفته هایش، بلکه به نا گفته هایش گوش بسپار.

 

 

با مال و ثروت نمی‌توان در قلب مردم رخنه کرد، اما با اخلاق خوب می‌توان.
پیامبر اعظم

 

 

تلخی اشکی که دست یک دوست آن را پاک نکند، از بین رفتنی نیست.
پیامبر اعظم

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 13:29 توسط محبوبه| |
مسافرت کوچیک ما به شیراز درسای بزرگی واسم ساخت ...

شاید خود مسافرت خیلی شیرین نبود اما عبرت هاش بود !

مدتی میشه که مسافرتهای خانوادگی اصلا بهم نمی چسبه چون ...

نمی خوام بقیه رو زیر سوال ببرم اما خودم رو می خوام اصلاح کنم .

 

محبوبه !

به خودت بیا . مگه دنیا چند روزه؟! مگه چقدر دیگه می تونی کنار خانوادت بمونی؟! از کجا معلوم که چند روز دیگه همتون پیش هم باشین ؟!

این که نشد زندگی . پر از ناراحتی ! پر از عصبانیت !پر از غرور ! پر از دلخوری ! پر از بدی ...

می دونی خدا چقدر سفارش کرده که به پدر و مادر خود نیکی کن . احسان کن . باهاشون با مهربونی رفتار کن .

آخه به تو هم میگن فرزند ؟! اسم تو رو هیچی نمیشه گذاشت ، هيچي .

مگر این که به خودت بیای .

 

من تصمیم خودم رو گرفتم .

از این به بعد ؛

زبون درازی ، تعطيل !

بي احترامي ، تعطيل !

غلدري ، تعطيل !

لجبازي ، تعطيل !

غرور ، تعطيل !

نق نق ، تعطيل !

حرافی ، تعطيل !

دل سبكي ، تعطيل !

(ب.ن) اذیت کردن هر چی دوسته ، تعطيل ! ( خصوصا مهسا خانوم گل )

اصلاً

هر چي بدي هست ، تعطيل !

خصوصا در حق مامان و بابا .

 

خوب بابا ، محبوبه ، خودت باش ...

مگه بدي رو با بدي جواب مي دن؟!

 

دوست دارم شماها هم كه منو مي شناسين ، تعطيلي ها رو بهم گوشزد كنين .

مي خوام اوني باشم كه توي ذهنمه ، نه اوني كه هستم .

واسم دعا كنين كه خيلي محتاجم !

 

همتون رو دوست دارم

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ب. ن (بعد نوشت) :

از همین امروز امتحان کردم . خیلی ساده بود و شیرین !

فکر زیبا ، زندگي زيبا !

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 16:24 توسط محبوبه| |

زیباترین عکسها در اتاقهای تاریک ظاهر میشن ، پس هر وقت تو قسمت تاریک زندگیت واقع شدی ،بدون که خدا قصد داره یه تصویر زیبا ازت بسازه!

 

 

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:16 توسط محبوبه| |
 

به قول استاد اولیاء اگه امام رضا بطلبن چند روزی داریم می ریم شیراز !

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 23:33 توسط محبوبه| |

سلام بر آنانکه
در پنهان خویش بهاری برای شکفتن دارند
و می دانند
هیاهوی گنجشک های حقیر
ربطی با بهار ندارد
حتی کنایه وار
بهار غنچه ی سبزی است
که مثل لبخند
بر لب انسان می شکفد
بشقاب های کوچک سبزه
تنها یک سین
به سین های ناقص سفره می افزاید
بهار کی می تواند این همه بی معنی باشد...؟

 

 

سلمان هراتی

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ.ن

شاید با خودتون بگین من چرا این قدر زود به زود بروز می کنم ؟!

گاهی بعضی چیزا این قدر واسم زیبا هستن که حیفم میاد نذارم اینجا ...

 

این جملات منو خیلی به فکر واداشت ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 17:58 توسط محبوبه| |

 

 

 

 

 

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»

فرشتـه جواب داد:« می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!»

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 12:58 توسط محبوبه| |
تازگي ها يه بحثايي بين من و دوستم شد كه باعث شد پيگير بشم و ببينم كه جواب اين سوال چيه :

آيا عقيده هر كسي به خودش مربوطه؟

که توی این وبلاگ جوابم رو گرفتم :

 

http://banoo.blogfa.com/post-117.aspx

 

بد نیست اگه شما هم مشتاقین بهش سر بزنین و ببینین جوابتونو می گیرین یا نه !

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 10:31 توسط محبوبه| |

یادمه توی یکی از مراسم های دانشکده بود که همه توی هفت دری جمع شدیم و چنگی و آهنگی و ...

بعد از چند ماه امروز داشتم فیلم اون روز رو می دیدم. این ترانه رو یکی از بچه ها می خوند که الآن خیلی بهم چسبید.

 

اي مهجبين

             اي لاله رو

 

اي ساده رو

               از خود بگو

                              از خود بگو آلاله رو

كز تو پريشان مي شوم

 

زندان غم شد عاقبت

                        شد عاقبت اي واي من

                                                   اي واي من كز ياد تو

گريان و حيران مي شوم

 

 

اي واي از اين بي حاصلي

عمر جوان گم كرده ام

 

 

نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:32 توسط محبوبه| |
اگر ما نتوانيم کسى که مى‌بينيمش را دوست داشته باشيم
   چگونه مى‌توانيم خدا را که نمى‌توانيم ببينيمش دوست داشته باشيم؟
                                                                                     مادر ترزا

 

هرگز اين چهار چيز را در زندگيت نشکن:
   اعتماد، قول، رابطه و قلب
   زيرا وقتى اين‌ها مى‌شکنند صدا ندارند ولى
   درد بسيارى دارند ... *
                                                       چارلز ديکنز

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پ.ن

 خدایا چرا من این قدر ناتوانم در گفتن حرف هایی که بیشترین مشغولیت ذهنی ام هستن؟!

چه جوری بهت بگم؟!!!

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 22:29 توسط محبوبه| |

" کسي که نداي دروني خود را مي شنود، نيازي نيست که به سخنان بيرون گوش فرا دهد " .

  جلال الدين بلخی

 

" جفتت اگر پرید برای پریدن عجله نکن " .  

ارد بزرگ

 

 

" سعادت دیگران بخش مهمی از خوشبختی ماست " .

  ارنست رنان

 

 

" آدمی با کینه ، زندگی را بر دوستان نیز تنگ می کند " .  

ارد بزرگ

 

 

"وسعت دنیای هر کس به اندازه وسعت اندیشه اوست" .  

نیچه

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 10:8 توسط محبوبه| |