تبليغاتX
دل نوشته ها


دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...


نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است، می دانی برادر
دلم خون است، از این می نویسم

قيصر امين پور


_________________________________________

پ.ن
اما من كه دلم خون نيست الآن؛ از شعر قيصر خيلي خوشم اومد. 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 16:13 توسط محبوبه| |

-ازنظراتي كه افراد اتفاقي ميان و به وبلاگ سر مي زنن؛ بعد هم نخونده ميگن "وبلاگ خوبي داري"، "وبلاگ قشنگي داري" و ... آخرشم ميگن "به ما هم سر بزن" بدم مياد.

پس جناب خواننده؛ خانم يا آقا! لطف كن از اين نظرات نذار.

 

-من همين جا اعلام مي كنم؛ من يه مسلمون نيستم اما مي خوام مسلمون بشم! ( تعجب نداره. خيلي از ماها مسلمون نيستيم؛ قبول نداري؟ )

 

-تو فكر يه چيزايي هستم در مورد درس و شغل و آينده و ... كه اميدوارم بتونم عمليش كنم.

نمي خوام بعد از اين همه درس خوندن و تلاش و كار عملي دوران دبيرستان؛ يكي بشم كه هيچ چيز بلد نيست.

 

-علم كامپيوتر و زبان انگليسي جزء لازم موفقيت انسان امروزي است.

 

-هميشه از ركود و سستي مي ترسيدم. پس نبايد بذارم اين ترس باقي بمونه.

 

-بسم ا... و ازهمين لحظه : شروع

 

________________________________________

 

پ.ن

نظرات و كمك هاي شما كه هر كدوم تجربه اي دارين و اطلاعاتي و هر كدوم با يه ديد خاص به زندگي نگاه مي كنين، خيلي مي تونه بهم كمك كنه.

پس ازم دريغ نكنين.


*به همه ي حرفام بايد خوب فكر كنم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 16:36 توسط محبوبه| |

قابل توجه اونايي كه تمسخر مي كردن كه معمارا آخرش چي كاره مي شن؟! نقاشي مي كشن يا بنايي مي كنن؟

 

فارغ التحصيلان رشته ي  معماري در نهايت مي توانند در زمينه هاي زير ايفاي نقش كنند:

 

  1. طراحي ( تك بنا يا مجموعه ي زيستي كوچك )، از طرح هاي اوليه تا مراحل اجرايي كار و طراحي اجزا و عناصر تشكيل دهنده ي بنا
  2. رهبري و سرپرستي دفاتر مشاور معماري ( مهندسي مشاور )
  3. نظارت عمومي و عالي بر صحت انجام كار در عمليات اجرايي ساختماني ( مهندسي ناظر )
  4. مديريت و هماهنگي اجرايي پروژه هاي معماري ( مديريت پروژه )
  5. تاسيس و سرپرستي موسسات پيمانكاري و احداث ساختمان
  6. همكاري با همه ي متخصصاني كه كارشان با سامان دهي فضاي زيس مرتبط است، مانند اكولوژيست ها، جغرافي دان ها، اقليم شناسان، برنامه ريزان اقتصادي و اجتماعي و ...
  7. طراحي پارك ها و ميدان هاي شهري و محوطه سازي
  8. مشاركت در پروژه هاي برنامه ريزي و طراحي شهري و شهرسازي
  9. طراحي تك بناها در مقياس كوچك و انجام دكوراسيون داخلي
  10.  انجام كارهاي پژوهشي و آموزشي در زمينه ي طراحي فضاي زيست
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 11:47 توسط محبوبه| |

دیوارها برای این نیستند که مانع عبور «تو» شوند؛ دیوارها قرار است مانع مزاحمت «دیگران» شوند. یادت باشد دیوارها  فقط جلوی کسانی را که به اندازه‌ی کافی چیزی را نمی‌خواهند می‌گیرند.

 

هر وقت چیزی را خیلی خواستی و دیدی دورش دیواری کشیده، خوشحال باش. چرا که او فقط برای تو آن‌جاست نه برای دیگران. دیگران حتی نمی‌توانند آن را ببینند، ولی تو اگر به اندازه‌ی کافی مصمم باشی شاید روزی…


______________________________________________

 

پ.ن

 

اطراف قلبم را ديوار كشيده ام.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:9 توسط محبوبه| |

چه انتظار عجیبی،
تو بین منتظران هم غریبی،
عجیب تر آنکه چه آسان نبودنت شده عادت،
چه بی خیال نشستیم نه کوششی نه وفایی،
فقط نشسته و گفتیم
خدا کند که بیایی…


______________________________________


پ.ن

دل آدم مي گيره از بعضي چيزا؛ بعضي انتظارا !!!

بياين بيشتر به زندگيمون توجه داشته باشيم ...


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 16:56 توسط محبوبه| |

آب زنید راه راهین که نگار می رسد

مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

.

.

.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نیمه شعبان بر همگی مبارک

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 16:2 توسط محبوبه| |

امروز چند عکس بانمک و ناز واستون می ذارم مطمئنم خوشتون میاد

 

 

 

 

قشنگ بود، نه؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 14:36 توسط محبوبه| |

باري پدر، مادر! اين مسير ديني است كه تو به من نشان مي دهي و من نمي خواهم كه در اين دنيا زنداني بدبخت و اسير باشم، مي خواهم آزاد، عزيز و سرافراز باشم؛ من كفري را كه خودت مي گوئي در اين دنيا آزادي و عزت و سعادت و بهشت مي دهد بر دين تو كه زنداني و اسارت و رنج و فقر را موجب مي شود، و حتي توصيه مي كند، ترجيح دادم. تو هي فحش بده، نق بزن، نفرين كن!


قسمتي از كتاب"پدر! مادر! ما متهميم" اثر دكتر شريعتي كه الآن مشغول خوندنشم.
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 14:2 توسط محبوبه| |

 

 

زندگي رو سخت نگير تا اونم بهت سخت نگيره!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 14:7 توسط محبوبه| |

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 15:14 توسط محبوبه| |

آرزوي بازگشت قلب پاكي را دارم كه  روزي تمام راه هاي درست را به من نشان مي داد.
صداقت و يكرنگي كه با خودم داشتم؛خلوصي كه با خدا؛
گريه هاي از ته دل؛
خنده هاي حقيقي!

همه چيز را با قلبم احساس مي كردم.
حدس هايم همه به واقعيت مي پيوست.
روزي از آدم ها گلايه ها داشتم و اكنون آن ها دامنگير خودم شدند ...

ناپاكي و زشتي را باور نداشتم اما؛
اما
دقيقاً چيزي كه باورم نميشد به سراغم آمده ...

به خاطر خودم هم كه شده نمي گذارم و نخواهم گذاشت "معصوميت" از بين برود.
تلاشي براي بازگشت معصوميت ...
اميدي به آينده اي زيبا ...

                                                                              همه را مي سپارم به حق
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 12:47 توسط محبوبه| |

خدايا، من عشق به تو را هم از تو مي خواهم

 وعشق به عاشقانت را

 وعشق رابه هر كاري كه مرا به تو نزديك كند.

خدایا...


خدايا، مرا راهي ده كه فقط به در خانه ي تو توانم آمد .
دستي، كه فقط در خانه تو توانم كوفت .
خدايا، من را چشمي ده كه فقط گريان تو باشد.

 و سينه اي كه فقط سوزان تو .
به من نگاهي ده كه جز روي تو نتوانم ديد .
و گوشي كه جز صداي تو نتواند شنيد.
خودت را معشوق ترين من قرار ده. مرا عاشق ترين خويش.


خدايا، چشم جويبار عشق مرا به تماشاي دريايت روشني ده،
مبادا دل من اسير كوي ديگري شود و پيشاني محبت من بر خاك ديگري بسايد .


خدايا مرغ دلم كه در دام توست، مبادا كه ياد آشيان ديگري كند .


خدايا...


همزمان با رشد گياه محبتت در باغچه ي دلم هر چه هرزه گياه هست از ريشه بخشكان .


خدايا...


نكند كه روي از من بتابي و نشود كه نگاه حيران مرا منتظر بگذاري.
اي پاسخ دهنده و اي اجابت كننده!
اي گل بخش ديگران از گل گلستان تو

 اي باغبان باغ رحمت!



نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:49 توسط محبوبه| |

دعا هرگز جانشین وظیفه نمی شود!

                                                  دكتر علي شريعتي

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:21 توسط محبوبه| |

پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرنـدگان بود. پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنـه به نظـر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد.

وقتی پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟

پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا!

پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب از او پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟

پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:9 توسط محبوبه| |

این ماهی چقدر بانمکه !  

 

این عکسم به افتخار آبجی میترام که درسش تموم شد ...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:15 توسط محبوبه| |

با ديدن نظر منيره؛ لبام خندون شد ...
با ديدن اشكاي ميترا؛ چشمام خيس ...

چرا چند روزه بعد از نماز قرآن نمي خونم ؟!
چرارفتن و نرفتن به عروسي مائده واسم مهم نيست ديگه ؟!

امشب خونه ي مينا اينا خبراي خوب خوبه،
فردا شب خونه ي همسايه!

نگاه سنگين دايي منو به هم ريخت يا دلتنگي؟
واقعاً من آشفته ام يا دارم اداي آشفتگي رو در ميارم؟

سعي مي كنم منظورمو به آدما بفهمونم اما ...
سعي مي كنم روحمو آروم نگه دارم اما ...

كشف كردم وقتي به يه كاري مشغولم، تمام حواسم به كارمه.
كشف كردم اگه دست بذارم روي يه كتاب، تا تمومش نكنم ولش نمي كنم.

___________________________________

پ.ن
من واسه ي شما دعا كنم؛
يا
شما واسه ي من دعا ميكنين؟!!
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 21:5 توسط محبوبه| |

مي خوام توي اين روزاي تعطيلي كه برنامه هاي به هم ريخته اي هم دارم؛ لااقل كتاب بخونم.  اما نمي دونم چي بخونم كه هم از خوندنش لذت ببرم و هم واسم مفيد باشه.

 

گفتم شماها به هر حال هر كدوم يه تعداد كتاب غير درسي خوندين؛ هر كدوم پيشنهاد بهترين كتابي كه تا حالا خوندين رو بهم بدين و البته موضوعش رو هم بگين تا منم تهيه كنم و از تجربه هاي شما استفاده ببرم.

 

اصلا يه پیشنهاد ديگه هم بدين؛ اينكه واسه ي مني كه يك ماه و اندي از تعطيلاتم گذشته، يه برنامه ي نامشخص تو طول تعطيلات دارم و يه كم هم از لحاظ روحي آشفته ام، چي مي تونه بهم كمك كنه تا اين روزا رو بي خودي تلف نكنم و ازشون استفاده ي مفيد ببرم ؟

 

پيشاپيش از لطف همه ي اونايي كه نظر مي دن تا كمكي بهم كرده باشن؛ ممنونم! 

اميدوارم بتونم جبران كنم ...

 

 

 

اين گلم تقديم به شما !

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 12:25 توسط محبوبه| |

تا حالا شده هزار تا حرف تو دلت باشه اما ندوني چي مي خواي بگي ؟




نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 15:0 توسط محبوبه| |

گفتين از اونجا بگم؛ باشه ...

 

آخه چي بگم ؟!!

خيلي خوش گذشت؛ جاتون خالي ...

 

با اينكه اكثرا توي مجتمع بوديم اما خوب ماسوله، قلعه رود خان، جنگل گيسوم، تله كابين لاهيجان، تالاب انزلي و ... رو هم رفتيم.

آدم از اون سرسبزي و آب و هوا هر چي بگه بازم نمي تونه خوب توصيفش كنه ...

 

دوست دارم اون لحظه ها رو واستون بگم؛ درست با همون احساسات :

  • خوب منيره هم الآن همراهمون شد،كلي دور هم خوشحاليم!
  • ويلا،دريا،خانواده،عشق و هزاران حرف براي گفتن كه تازه زبانش را يافته ام
  • هووووم ! بعد از ٢،٣ ماه همه كنار هم و با هميم! بهتر از اين نميشه ...
  • خسته من! به كتاب"يك عاشقانه ي آرام"پناه بياور؛تمام سكوتم را حرف ميزند!
  • شن هاي نرم ساحلي، صداي موج دريا، يك عاشقانه ي آرام، كمي تفكر؛عجب لذتي!
  • جنگل گيسوم؛چه حالي ميده لحظهات پر از موسيقي ملايم باشه! درختاي بلند...
  • توي خيالم يه اتاق نقلي ميكشم؛روي بالكن پر از گلاي شمعدوني!تو چي ميكشي؟
  • دوچرخه سواري تو يه شب آروم ساحلي؛ تا حالا امتحانش كردي؟ واي؛ديگه آخرشه!
  • برقم مث من شيطونه؛هي در ميره! پناهمون ساحل درياي مواجه:وه!چه عالي ...
  • گونه هام نوازش اشكا رو خيلي دوست دارن حتي با موسيقي دلنواز امواج دريا.
  • چرا نگويم؟!! از صميم قلب مي گويم:"DDD "مرا به چه جرمي محكوم مي كنند؟!!
  • خنده داره كه دريا در دو متري باشه اما واسه شنا مجبور باشي بري تو استخر؛ آخه دريا طوفانيه! من همينو دوست دارم؛ هيجان، نشاط، سرسختي!
  • ٣ روز پيش"شازده كوچو"زيباترين بود؛اكنون"يك عاشقانه آرام":تو هم بخوان.
  • يه دست واليبال توي هواي گرگ و ميش عجب مي چسبه! باور كن ؛ نمي كني؟!
  •  دريا چقدر از ديدن ما خوشحاله، هيچ جوري آروم نمي گيره؛ عين من شيطوني !
  • بابا با نگراني :"دريا طوفانيه،اينقدر نرو جلو." من با لبخند :"فرزند كمتر زندگي بهتر! " تو هم موافقي، نه؟!  
  • گاهي آدم اجازه داره از زندگيش خسته بشه، اجازه نداره ؟!
  • قلعه رودخان، صداي عبور آب، درختاي بلند، آرامش وصف نشدني، هوارتا پله...
  • لآن به ياد كسي افتادم كه مي گفت از تنهايى قدم زدن خسته شدم،حق داشتى.
  • با تمام حرافيام؛هزار حرف ماگفته دارم. سكوتم را گوش كن ... ... ... !؟!
  • ماسوله؛ خيلى قشنگه، جاي همگى بس خالى! دلم واستون خيلى خيلي تنگ شده ...
  • يه جاى دنج و آروم؛آدم مى خواد هميشه اينجا بمونه و همدم درخت تنها باشه!
  • يه حس قشنگى نسبت به رنگاى فانتزى دارم خصوصا رنگ زردشو؛ تيره:نمى خوام.
  • واسه من كافيه، مى خوام برگردم خونمون خب مگه يه مسافرت چند روزه؟ 
  • تالاب انزلى؛ چيز خاصى نداره، اونقدرى كه فقط ديده باشيم،رفتيم !!!
  • اسكله انزلى؛ جاتون خالى، عجب باد خنكى مى وزه. اينجا بدك نيست ...
  • واى كه چه حالى داره؛تله كابين لاهيجان! خيلى هيجان داره ... خيلى ...
  • بابا اين دريا ديگه كيه؟!حالا كه فهميده ما مي خوايم بريم،يه موجم نداره!
  • قضيه رفت به صورت عكس! ميترا رو رسونديم خوابگاه؛ بعدم نوبت منيره ...
  • دانشگاه صنعتى اصفهان؛ جايى كه مدت ها آرزو داشتم اينجا درس بخونم ...
  • دارم سعى مي كنم نخوابم تا يه كم با بابايى همدردى كنم؛قبول دارم كه سخته

و ...

 

چه زود دير مي شود ...

اين عمر ماهاست كه داره به سرعت مي گذره !

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 15:0 توسط محبوبه| |

اين سفر كرده ي قصه ي ما از سفر طولانيش برگشته و مي خواد بدونه از چي واستون بگه ؟!
از سفرش ؟!
عكس بذاره ؟!
.
.
.

از چي بگم ؟

ديگه نوبت شماست كه بعد از10-12 روز بگين از چي بگم  ...

منتظرما ...
زود
زود
زود

_____________________________________________

ب.ن
همه ي عكساي دوربينم پر پر شدن ......................
حدود 350-60 تا عكس ........................

زندگي بهم ياد داده به چيزي خيلي دل نبندم اما ..........................
عكسامو مي خوام ............................

ديگه هيچي عكس ندارم كه بذارم واستون ..........................

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 18:35 توسط محبوبه| |


Design By : Night Skin