تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...

وقتی دلت گرفته است؛ وقتی از عالم و آدم شاکی هستی؛ وقتی می دونی خودت بزرگترین تقصیرکاری؛ وقتی همه چیز به هم می ریزه؛ وقتی همه دارن می خندن اما تو اشک توی چشمات جمع می شه؛ وقتی حوصله هیچ کی رو نداری؛ وقتی که می خوای بری یه گوشه ای و تنهایی کز کنی؛ وقتی که با خودتم قهری؛

اون موقعست که می خوای بزنی به دشت و بیابون و ساعت ها راه بری و راه بری و راه بری ...

یه جایی که خودت باشی و خودت و خودت ...

_____________________________

 خوبیم اینه که خیلی زود با شرایط جدید کنار میام و خودمو یه جوری آروم می کنم. اما همیشه حس می کنم نیاز به یکی دارم که آرومم کنه. یکی که ...

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:3 توسط محبوبه| |

سلام!

سفرِ بسیار عالی بود. خیلی ها رو یاد کردم و دعا کردم.

این پستم تنها جنبه اش این بود که به دوستای خوبم بگم از سفر برگشتم و حالم خوبه. ممنون از لطف همگی توی این مدت.

یه چیزی رو باید بگم:

برنامه هام خیلی به هم ریخته است. معلوم نیست از این به بعد چقدر به نت دسترسی داشته باشم یا چقدر آپ کنم، بهتون سر بزنم و نظرات رو جواب بدم. پس اگه از این به بعد نامرتب(گاهی روزی چند دفعه؛ گاهی چندین روز یه بار) اومدم؛ ببخشین. تقصیر من نیست.

_____________________________

حرف زیادی واسه گفتن ندارم. تلخی و سنگینی چند ساعت بعد از سفر، نایی واسه یه آپ درست حسابی نذاشته ...

چند روز رو که عالی بگذرونی؛ می تونه با چند ساعت، همه ی اون شیرینی ها جای خودشو بده به تلخی ها.

توی سفر خیلی درگیری ذهنی داشتم؛ بعضی چیزا رو می خواستم با خودم حل و فصل کنم؛ امیدوارم بودم وقتی بر می گردم با یه برنامه ریزی هم ذهنمو و هم اطرافمو منظم مرتب کنم اما ... اما اون جوری که فکر می کردم پیش نرفت. دارم سعی می کنم حداقل چیزی رو خراب تر نکنم.

فعلاً ...

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 14:38 توسط محبوبه| |
دوستان حلال بفرمایین.

قراره نائب الزیاره همه باشم.

باز امام رضا طلبیدن ... حتماً یه خیری توشه ...

این همون عکسیه که دو ماه پیش گرفتم:


نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 12:54 توسط محبوبه| |

در کمتر از یه سال بعد از شنیدن خبر شهادت پسرش؛ قند شدید گرفت و فوت کرد.

وقتی جسم پسرش رو خاک کردن؛ خواست بره سر خاک. پسر کوچیکه گفت مامان؛ می برمت فقط یه شرط داره. گریه زاری نکنی. (آخه شوهر و پسرای این خانواده طاقت دیدن گریه آدما رو ندارن؛ خصوصاً اگه عزیزشون باشه.)

مامان می شینه ترک موتور پسر. سر کوچه مزار شهدا که می رسن؛ مادر از داغ عزیزش شروع می کنه به شیون و گریه و زاری. پسر از ناراحتی، مامانو همون جا رها می کنه و می ره. (آره؛ تا این حد طاقت دیدن گریه رو نداشته.)

خانوم پسره (بعد از چندین سال) می گه من شک ندارم مادر شوهرم رو اینا دق دادن. بیچاره غم باد گرفت. نمی ذاشتن گریه کنه؛ چون طاقت دیدن گریه هاشو نداشتن.

____________________________

بابا بذارین آدما راحت اشکاشونو بریزن. آدم وقتی گریه می کنه خیلی سبک میشه... خیلی ...

چرا تا می خوای یکی رو آروم کنی؛ می گی گریه نکن. بذار گریه کنه، هرچند الکی داره اشک می ریزه.

اصلاً کی گفته مرد گریه نمی کنه؟ مگه مرد آدم نیست؟ چرا فرهنگ اشتباه جاافتاده واسمون که مرد گریه نمی کنه؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 19:25 توسط محبوبه| |
با خودم گفتم یه چرخی توی آرشیو وبلاگم بزنم ببینم مطلب خوبی پیدا می کنم یا نه که اینو پیدا کردم :


هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن!

قلبت را خالی نگه دار و اگر هم یک روز خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن فقط یک نفر باشد!

به او بگو تو را بیشتر از خدا و کمتر از خودم دوستت دارم! (بعد نوشت : دوستان؛ من خودمم به این جمله خیلی شک دارم. )

زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز دارم!



__________________________________
عکس، کار خودمه
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:10 توسط محبوبه| |

* ... جالب توجه آن است که تعالیم اسلام برای مراسم ازدواج، استثناهایی در نظر گرفته که درواقع به بُعد جشن و شادمانی در ازدواج بازمی گردد. برای نمونه، غنا که آوازه خوانی طرب انگیز است، در برخی مراسم ازدواج با رعایت حدود خاص و برگزاری مجلسی که زنان کاملاً از مردان جدا هستند و صدای آن ها نیز به گوش نامحرمان نمی رسد، جایز شمرده شده است. (1)

(1) از جمله تحریر الوسیله ج2، مسئله13 از مکاسب و متاجر

"نظام خانواده در اسلام" - محمدرضا سالاری فر - ص44و45

انجام دادن و شنیدن غنا و کسب کردن با آن حرام است، و غنا تنها زیبا کردن صدا نیست، بلکه عبارت از کشیدن و برگرداندن صدا با کیفیت خاصی است که طرب آور و مناسب مجالس لهو و محافل طرب و آلات طرب و ادوات موسیقی باشد. و بین استعمال آن در کلام حق مانند قرائت قرآن و دعا و مرثیه، و بین غیر آن از شعر یا نثر، فرقی نیست. بلکه اگر آن را در چیزی که خداوند متعال به آن اطاعت می شود استعمال کند، عقابش مضاعف می گردد. البته گاهی غنای زنان آوازه خوان در عروسی ها استثناء می شود، و آن بعید نیست، و احتیاط ترک نشود که به زفاف عروس و مجلسی که جلوتر یا بعد از آن برای عروسی گرفته می شود، اکتفا شود. نه هر مجلسی بلکه احوط این است که مطلقاً اجتناب شود.

"تحریرالوسیله" - امام خمینی(ره) - ص351

________________________________________

احتیاط : موجباتی که رعایت آن احاطه ی کامل و اطمینان انسان به رسیدن به واقع را سبب می شود.

احتیاط را ترک نکند: هر موردی که فتوایی از فقیه نسبت به آن ذکر نشده است به معنی احتیاط واجب است و اگر در همان مورد، فتوایی ذکر نشده باشد به معنی تاکید بر حسن احتیاط می باشد.

احوط : منطبق با احتیاط

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 14:7 توسط محبوبه| |

تولد؛ تولد؛ تولدت مبارک!

خودت بگو با کی هستم دیگه ...



چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

روز ميلاد...

روز تو!

روزي که تو آغاز شدي!

تولدت مبارک حباب عزیزم

______________________________

پ.ن : کاش بچه های وبلاگی تاریخ تولداشونو توی همین پست بنویسن که روزش که رسید؛ تبریک بگیم ...

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 17:7 توسط محبوبه| |
به خواب فکر می کردم و بیداری ها؛

عادت های نادرست شبانه ...

گریه های ناخواسته ...

لیاقت های نداشته ...

صدایی آمد "شب دراز است ... "

____________________________

پ.ن : دلنوشته است دیگه ... یهو میاد! اون وقته که در عرض کمتر از یه ساعت دو تا مطلب آپ می کنی.

تقصیر بی خوابی هاست؛ خب ببخشین منو

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 0:41 توسط محبوبه| |

می گویند درد و رنج همراه ازلی تمام آدم هاست؛ درست از لحظه ای که متولد می شوند تا دم مرگ. اما انگار بیش تر آدم ها در برابر این همراه، اختیار و اراده اشان را از دست می دهند و ادامه زندگی برایشان ناممکن می شود. وقتی دردها یکی دو تا نباشد و همه بی درمان، وقتی جسم دیگر توان این همه درد را نداشته باشد، روح بلند و صبر ایوب می طلبد که هنوز زندگی کنی و به دردهایت لبخند بزنی.



نوشته پشت پشت جلد کتاب "اینک شوکران3"

ایوب بلندی به روایت همسر شهید

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 23:59 توسط محبوبه| |
عرفان و ساقی عزیز؛ خیلی خوشحالم می بینم برگشتین ...

ب.ن (بعد نوشت) :

ساقی و عرفان عزیز؛ بسه دیگه! لوس نشین :دی

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 15:44 توسط محبوبه|

عجب لذتی داشت وقتی مناجات امام علی (ع)  (همین جا دانلود کنین و لذت ببرین ) رو می خوندیم ...

اگه معنی دعاها رو بخونی؛ می فهمی مناجات با حدا عجب لذتی داره.


اینم قسمتی از این دعا :


ای خدای من؛ ای آقای من؛ تویی مولای من و من بنده توام و آیا در حق بنده جز مولایش که ترحم خواهدکرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی مالک وجود من و من مملک توام آیا درحق مملوک جز مالکش که ترحم خواهد کرد؟
آقای من؛ ای آقای من؛ تویی با عزت واقتدار و من بنده ذلیلم و آیا درحق شخص ذلیل جز ذات
باعزت و اقتدار که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی خدای بزرگ و من بنده حقیر و ناچیز و آیا درحق بنده ناچیز جز خدای بزرگ که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی قوی و توانا و من ضعیف و ناتوان و آیا درحق ضعیفی ناتوان جز شخص قوی توانا که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی بی نیاز و من فقیر آیا درحق فقیری محتاج جز غنی بی نیاز که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی عطا بخش سائلان و من به درگاهت سائلم و آیا درحق سائل جز عطا بخشنده که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی زنده ابدی ومن مرده بی روح وآیا درحق مرده ای بی روح جز زنده ابدی که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی وجود باقی ومنم تباه و فانی و نابودم و آیا درحق فانی و نابودشدنی جز ذات باقی سرمدی که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی موجود دایم ازلی و من موجود زوال پذیر و آیا درحق موجود زوال پذیر جز ذات دائم ازل که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی روزی دهنده خلق و من روزی خواهم و آیا درحق روزی خواهان جز رازق و روزی دهنده خلق که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی صاحب جود و احسان من بخیل و آیا درحق بخیل جز شخص باجود و احسان که ترحم خواهد کرد؟

آقای من ؛ ای آقای من؛ تویی عافیت بخش و شفا بخش و من مبتلا و آیا درحق مبتلا جز عافیت و شفا بخش که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی عافیت خدای بزرگ و من بنده کوچک و آیا درحق بنده صغیری جز خدای بزرگ که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی رهنمای خلق و من بنده گمراه و آیا درحق بنده گمراه جز رهنمای عالم که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی خدای بخشاینده و من بنده قابل ترحم و بخشش و آیا درحق بنده قابل بخشش جز خدای بخشاینده که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی سلطانت من بنده امتحان شده و آیا درحق بنده امتحان شده جز سلطان عالم که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی رهبر و دلیل و من متحیر و سرگردان و آیا درحق متحیر سرگردان جز دلیل و رهبر که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی خدای غفور آمرزنده و من بنده گنهکار و آیا درحق بنده گنهکار جز خدای غفور که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی غالب و قاهر و من بنده عاجز مغلوب و آیا درحق بنده مغلوب مقهور جز خدای غالب قاهر که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی پروردگار پرورنده خلق و من مربوب و پرورش یافته توام و آیا درحق مربوبی جزآنکه پروردگار اوست که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ تویی خدای با کبریا و من بنده فروتن و عاجز و آیا درحق بنده عاجز فروتن جز خدای باکبریای بزرگ که ترحم خواهد کرد؟

آقای من؛ ای آقای من؛ برحمتت ترحم کن و به جود و کرمت و فضل و احسانت از من راضی و خشنود باش؛ ای خدای صاحب جود و احسان و فضل و نعمت بحق نعمتت یا الرحم ا لراحمین.

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 14:25 توسط محبوبه| |
بدهکاری ها :

میلاد امام علی (ع) - 13 رجب - پساپس مبارک!

وفات حضرت زینب (س) - 15 رجب - پساپس تسلیت !

_______________________________

به زودی جواب نظرات پست قبلی رو می دم.

اومدم بگم :

سلام

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 0:10 توسط محبوبه| |
خوشحالم که داداشیم برگشته ...

با اجازه خودش؛ اینم وبلاگ داداشی :     برای اولین بار

من با این وبلاگ خیلی خاطرات دارم.

داداشمو تنها نذارین، باشه؟


نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 18:45 توسط محبوبه| |

1. خطاب به خودم :

باید حواسم باشه از دانسته هام و تجربه هام استفاده کنم تا دیگه اشتباهات گذشته رو تکرار نکنم. یا باعث گسترش اشتباهاتم نشم. (اینو باید آویزه گوشم کنم)

2. خطاب به بقیه :

نمی دونم چرا وقتی سوالی واستون پیش میاد نمی پرسین؛ در هر موردی. پرسیدن که عیب نداره؛ ندونستن عیب داره. حالا یا من جواب می دم یا نمی دم. یا خصوصی جواب می دم یا عمومی. تو هم می تونی سوالتو یا خصوصی بپرسی یا عمومی. نذار بعضی چیزا اشتباهی تو ذهنت بمونن یا باعث سوء تفاهم یا درک اشتباه بشن. من حاضر و آماده ام برای پاسخگویی. (حتی شاید سواله به نظر خودت بی اهمیت باشه اما بپرس)

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 16:5 توسط محبوبه| |

قرار نیست هر کی به اینجا سر بزنه؛ از وبلاگم یا سبک نوشته هام یا زیادی خودمونی بودنم خوشش بیاد. نه؟

منم قرار نیست به هر وبلاگی سر می زنم احساس خوبی داشته باشم بهش. اصولاً بیشتر به وبلاگایی سر می زنم که از نوع نوشته هاشون خوشم میاد ...

پس اصلاً ناراحت نمی شم چرا یکی به وبلاگم سر نمی زنه یا می زنه. خودش می دونه. منم واسه ی همه ی اونایی که سر می زنن یا نمی زنن. نظر می دن یا نمی دن؛ احترام قائلم. با هر نظر و عقیده و سلیقه ای که هستن.

وبلاگ نویسی باید با انگیزه باشه که خدا رو شکر انگیزه اش رو دارم. وبلاگ نویس بدون انگیزه هرگز نمی تونه وبلاگ نویس موفقی باشه.

اما این چیزا هرگز باعث نمیشه از داشتن خواننده های خوبی مثل شماها احساس شادی و مسرت نکنم. و جا داشت بین این همه پست جور واجور که می ذارم یه تشکر خاص بکنم از تمام خواننده هایی که هرروز؛ چند روز یه بار یا گه گاه و حتی اونایی که کاملاً اتفاقی بهم سر می زنن، تشکر کنم.

ممنون از همگی به خاطر تمام محبت ها و مهربونی هاتون. این گلا تقدیم به تک تکتون :


به نظرم حالا وقتشه که هر انتقاد و پیشنهاد و نظر و سلیقه ای که راجع به هر قسمت وبلاگ دارین، بهم بگین. حتی اگه حس می کنین نظرتون یه چیز کاملاً شخصیه. این وبلاگ تنها واسه من نیست؛ واسه همه ی کساییه که بهش سرمی زنن.

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 13:24 توسط محبوبه| |

آپ کردن وبلاگش بعد از یکی دو سال باعث شد به یاد خاطرات گذشته بیافتم.

اون روزایی که به صورت ناشناس واسش نظر می ذاشتم. شده بود داداشم. حرفامو گوش می داد، حرفاشو گوش می دادم. حرف می زدم، حرف می زد. کمک می گرفتم، کمک می گرفت ... روزای خوبی بود؛ تجربه های خوب!

از همون اوایل از دختری بهم گفت که دوسش داشت. از کسی که وقتی ازش حرف می زد؛ معلوم بود با تمام وجود دوسش داره. ازش بی خبر که می شد؛ به هم می ریخت. خودش می گفت که تا در خونه شون و حتی در خونه مامان بزرگشونم می ره تا شاید این جوری ازش خبردار بشه.

خیلی اتفاقات ریز و درشت می افتاد. اتفاقات تلخ و شیرین تا بالاخره یه روز کلی باهم حرف زدیم. دیگه وقتش بود به خانواده اش خبر بده. چند روز بعد؛ گفت به مامانش گفته. چند هفته بعد عقد کردن و چند ماه بعد هم مراسم ازدواج. همون روزای قبل از خواستگاری کارشو جور کرد. توی ایام عقد هم رفت سربازی. همون سربازی و کار که به خاطرش کلی دغدغه داشت و نمی خواست پاپیش بذاره واسه تشکیل زندگی.

بعد از اون موقع خیلی کم اومد. یه دفعه که اومد، از خانواده و زندگیش پرسیدم؛ خدا رو شکر راضی بود از همه چیز. کلی خوشحال بودم.

خیلی وقته ازش خبری ندارم؛ شاید بیشتر از یه سال. اما نوشته می خواد وبلاگ نویسی رو ادامه بده.


یه مطلبی نوشته بودم و اون روزا داده بودم آپ کنه توی وبلاگش؛ در مورد بچگی. ( الآنم گذاشتم ادامه مطلب ) دلم واسه اون محبوبه ی سه سال پیش تنگ شد! اون موقع ها بچه تر بودم. روز به روز خصلت هایی داره درونم نمود پیدا می کنه که اون موقع ها ازش تنفر داشتم. باید سعی کنم بزرگ نشم. باید بچگی واسم بمونه.

_______________________________

پ.ن : از اون جایی که گفتم شاید دوست نداشته باشه بقیه بدونن کیه و چندتا از خواننده های وبلاگم هم می شناسنش، آدرس وبلاگشو نذاشتم. راستی؛ از سه سال پیش که پسورد وبلاگشو بهم داده بود تا حالا؛ هنوز پسورد رو عوض نکرده.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 20:26 توسط محبوبه| |
آن قدر مانده بودم در انتظار که دیگر کسی جز خودم نمانده بود ... خنده ام گرفت.

تو برای چه می خندی؟!!

تو که منظور مرا نفهمیدی.

______________________________

به قول خودم : یه چیزی گفتم که یه چیزی گفته باشم. به دل نگیر؛ رو دل می کنی، کار دستمون می دی.

بابا با فرد خاصی نیستم. با تو ام که داری می خونی.

این پست رو هم بذار به حساب دیوونه نوشت هام. :دی

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:22 توسط محبوبه| |

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 15:23 توسط محبوبه|
میترا بود و منیره و آبجی کوچیکه ( که من باشم ). این خواهرا وقتی که کوچولو موچولو بودن، خیلی شیطون بودن ( البته هنوزم هستن ) فکر می کردن خیلی مهندسن! یه روزی چراغ خوابشون خراب شده بود و این شیطونای کوچولو دور از چشم مامان و باباشون؛ چراغ رو برداشتن و بردن زیرزمین تا کارای فنی جهت درست شدن چراغ رو انجام بدن ...

میترا و منیره که بزرگ بودن، کارای مهمتری رو انجام می دادن. مثل به پریز زدن سیم یا بررسی اتصالی ها و از این قبیل کارای خطیر و مهم. محبوبه کوچولو هم که همیشه آبجی کوچیکه بوده ( و هست ) خرده کاریا رو انجام می داد. محبوبه خانوم گل گلاب؛ مسئول وصل کردن دو تیکه سیم بود؛ از قضا این سیم ها روکش نداشتن. این کوچولوی ما هم بی تجربه و بی اطلاع!

خلاصه؛ به برق زدن سیم به پریز همان و برق گرفتگی محبوبه خانوم هم همان.

از اونجایی که ایشون سابقه بسیار خرابی در زمینه جنگولک بازی و دیوونه بازی در دوران کودکی داشتن ( و البته هنوزم دارن ) آبجی بزرگیا با دیدن حرکات موزون و ورجه وورجه از آبجی کوچیکه؛ به جای اینکه به دادش برسن.دعواش می کنن که این اداها چیه از خودت در میاری و چرا دیوونه بازی در میاری و الآن مهمتر از هر چیزی این چراغ خوابه. چند لحظه که میگذره و دیگه باورشون میشه که برق محبوبه رو گرفته، کلی نگران و مضطرب می شن.

محبوب؛ سیمو ول کن. محبوب؛ دراز بکش. محبوب؛ انگشترتو بیرون بیار. محبوب؛ این آب رو بخور. محبوب؛ نمی ری! محبوب ...

و این قضیه تا سالیان سال به عنوان یه راز بین این آبجیای خوب و مهربون باقی می مونه. تا الآن که با لو دادن این قضایا به مامان و بابا؛ کلی مامان باباشونو می خندونن و تازه مامان باباشون متوجه می شن که این بچه ها توی دوران کودکی عجب شیطونی هایی که نکردن!!

قصه ی ما به سر رسید؛ محبوبه به آپش نرسید ...

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:58 توسط محبوبه| |
دیروز داشتم جزوه فولاد رو می خوندم. اکثر جزوه هام رو توی یه سررسید که واسه سال 83 هست - و خیلی هم خوشگله و دوسش دارم - می نویسم.

باز که کردم؛ جمله های قشنگی که از ترم اول تا حالا صفحه اول و آخر سررسید نوشتم رو دیدم؛ دلم خواست اینجا بنویسمشون :

*بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه ... بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثلِ عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست ... !

فاضل نظری

*بهترین چیز رسیدم به نگاهی است که از حادثه عشق تر است ...

*دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم

نقشی به یاد روی تو بر اب می زدم

*stay with me

I want to stay with you & look at you

for a very long time

*بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود به زندان می رود

*خانه اش ویران باد

هر کسی می خواهد

من و تو "ما" نشویم

*وجدان یگانه محکمه ای ست که احتیاج به قاضی ندارد

__________________________________

پ.ن :

چون می دونم می گین؛ پس خودم پیش دستی می کنم " منم عاشق پیشه بودم و نمی دونستما " 

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 15:8 توسط محبوبه| |

شب جمعه اول ماه رجب را "لیلة الرغائب" گویند (یعنی امشب)

چون شب جمعه داخل شود، مابین نماز مغرب و عشا دوازده رکعت نماز می گزاری هر دو رکعت به یک سلام و در هر رکعت از آن یک مرتبه «حمد» و سه مرتبه «انا انزلناه» و دوازده مرتبه «قل هو اله احد» میخوانی

و چون فارغ شدی از نماز هفتاد مرتبه می گوئی «اللهم صل علی محمد النبی الامی و علی اله»

پس به سجده می روی و هفتاد مرتبه می گویی «سبوح قدوس رب الملائکه و الروح»

پس سر از سجده برمی داری و هفتاد مرتبه می گویی «رب اغفر و ارحم و تجاوز عما تعلم انک انت العلی الاعظم»

پس باز به سجده می روی و هفتاد مرتبه می گویی «سبوح القدوس رب الملائکه و الروح»

پس حاجت خود را می طلبی که انشاالله برآورده خواهد شد.

_______________________________

پ.ن : امشب، شب آرزوهاست ... التماس دعای مخصوص


نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 16:31 توسط محبوبه| |

دو سال پیش بود که همچین روزی؛ روز آخر درس خوندنم بود ... روز آخر اعصاب خردی ها ...

هیچ موقع اون روزا رو فراموش نمی کن؛ خیلی خاطرات از اون دوران دارم. تلخ و شیرین!

شب کنکور تا 3 نیمه شب با خاله کوچیکه داشتیم حرف می زدیم. آخی؛ یادش بخیر! صبح کنکور که به دوستام گفتم دیشب تا 3 بیدار بودم ( صبح هم ساعت 5 بیدار شده بودم ) همه بهم می گفتن دختر تو دیوونه ای. شب کنکورمون بارون اومد. پنجشنبه بود.

موقع آزمون حتی یه ذره هم استرس نداشتم؛ انگار خدا خودش فرشته هاشو مامور کرده بود که منو آروم نگه دارن. حتی نمی فهمیدم که این آزمون همون غولیه که بهمون گفته بودن و ازش واسمون ساخته بودن!

آزمونم که تموم شد؛ چشمای بچه ها همه گریون بود. آب تو دلم تکون نمی خورد. دوستام بهم می گفتن حتماً عالی دادی که این طوری آرومی. گفتم و می دونستم که از خیلی هاشون بدتر دادم اما دلم قرص بود که اون چیزی رو که به صلاحمه به دست میارم و خدا رو شکر همین هم شد.

هر موقع هر کی تا حالا ازم پرسیده رشته ات چطوریه و دوسش داری یا نه؛ از این همه رضایتم تعجب کرده. رشته مو و تقدیرمو با تمام سختی ها و پستی بلندی ها؛ دوست دارم.

همین آزمون بود که بین من و خیلی از دوستام فاصله انداخت. مینا رفت شریف؛ منم یزد موندگار شدم.

همه ی اینا رو گفتم که بگم؛ فردا و پس فردا و پسون فردا، روز سرنوشت سازیه واسه ی خیلی از دانش آموزا... واسشون دعا کنین.

حباب جان! امیدوارم یه آزمون خیلی خوب رو پشت سر بذاری ... این روزا خیلی به یادتم؛ بیش از پیش. واست آرزوی موفقیت دارم!

امیدوارم اونی هم که توی ذهنمه و خودشم می دونه؛ بازم امسال بره سر جلسه آزمون و با یه نتیجه خوب بیرون بیاد. شما هم خیلی به یادت بودم اما ...

واسه تمام کسایی که من می شناسم و نمی شناسم؛ که این روزا کنکور دارن؛ دعا کنین!


نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 20:5 توسط محبوبه| |

ای قادر مطلق

و ای همیشه حاضر،

تنها آرزویم تو باش

اگر اینگونه ام مقدر سازی همه چیز خواهم داشت

و اگر همه آرزویی داشته باشم جز آرزوی تو، هیچ چیز نخواهم داشت

______________________________

پیامبر اکرم (ص) :

*ماه رجب، ماه بزرگ خداست و ماهی در حرمت و فضیلت به آن نمی رسد و قتال با کافران در این ماه حرام است و رجب ماه خداست و شعبان ماه من و ماه رمضان ماه امت من است. کسی که یک روز از ماه رجب را روزه دارد، مستوجب خشنودی بزرگ خدا گردد و غضب الهی از او دور گردد و دری از درهای جهنم بر روی او بسته گردد.

*ماه رجب ماه استغفار امت من است. پس در این ماه بسیار طلب آمرزش کنید که خدا آمرزنده و مهربان است و رجب را اصّب می گویند زیرا که رجمت خدا در این ماه بر امت من بسیار ریخته می شود. پس بسیار بگویید "استغفر الله و اسئله التّوبه".

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:58 توسط محبوبه| |
گاه حس می کنم چقدر بودنم و ماندنم بیهوده است ...

چقدر بود و نبودم یکسان!

حس باطلی است اما گاه به سراغم می آید ...


در همچین مواقعی به خودم میگم کاش این احساساتِ لحظه ای نبودن. بدجور آزارم می دن.


دار و ندارم را در قلبم جای داده ام

قلبم را در دستانم؛

خریدار ندارد ...

احساسم فروشی نیست!


نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:32 توسط محبوبه| |
وای خدای من! بنازم به حکمتت ...

توی این چند سال اخیر؛ با هر کی راجع به قرآن بحث کردم. از بینشون خیلی ها دلیل قرآن نخوندنشون این بود که معنی قرآن رو نمی فهمن و همیشه واسه ی من این سوال پیش می اومد که چطور میشه معنی قرآن رو نفهمن. خب هر کسی در حد فهم و تفکر خودش می تونه متوجه معنی و مفهوم قرآن بشه.

و طی این هفته یک بار با دوستام همین بحث پیش اومد و این جمله جواب دوستم - به سوال "چرا ماها که مسلمونیم و قرآن کتاب زندگیمونه، اونو نمی خونیم؟" - بود :

"آخه عربیشو که خوشم نمیاد تنها بخونم، فارسیشو هم که نمی فهمم چی می گه. منم وقتی از کتابی چیزی سر در نیارم و نفهمم چی می گه؛ نمی خونمش"

حیرت کرده بودم از این جواب !!! همون موقع یه کم باهاش حرف زدم و دست و پا شکسته بهش یه جوابایی دادم.

و بازم امروز عصر در جواب همین سوالم از یکی از دوستان نتی اینو شنیدم :

"معنی قرآن رو نمیشه فهمید، باید کسی باشه تا بهت بگه چی می خواد بگه."

و باز هم من انگشت به دهان و جواب همیشگی ام : "پس چطور ماها وقتی می خونیم می فهمیم؟!!! "


اما قسمت عجیب قضیه این جا بود که؛ طبق همون روالی که داشتم، قرآن رو می خوندم و عجب دقیق همین امروز، خدا بهم جواب داد :

" و ما قرآن را برای وعظ و اندرز بر فهم آسان کردیم، آیا کیست که از آن پند گیرد "؟

سوره قمر؛ آیات 22 - 32 و 40 ( ترجمه مهدی الهی قمشه ای )

خدایا؛ در عجبم از تمام اتفاقاتی که در زندگی ام می افتد!

_______________________________

پ.ن : عکس کار خودمه

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 0:59 توسط محبوبه| |