تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها

آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...

علی اکبر هم رفت!

تلخ تر از این نمیشد.

هیچ کی نمی تونه احساس منو به این خداحافظی درک کنه. هیچ کی.


نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23:49 توسط محبوبه|

دیروز واسه درس "معماری اسلامی" با دکتر اولیاء رفتیم روستای "فهرج". بین درسای استاد بود که یه چند تا بچه اومدن دور و برمون و دائم شیطنت می کردن. البته اونا در عوالم کودکانه خودشون به سر می برن اما باعث به هم ریختن کلاس ما هم می شد. بگذریم؛ چیزی که اونجا خیلی فکرمو مشغول کرده بود این بود که سر و وضع آشفته و کثیف این بچه ها از سر فقره یا بی تفاوتی خانواده هاشون به این مسئله؟

همیشه بعد از کلاسای دکتر، همه کانه قوم تاتار و مغول حمله ور میشیم به خوراکی های همدیگه. دیروز اوضاعمون خیلی خراب شده  بود و کفگیر به ته دیگا رسیده بود که در اوج قحطی زدگی مقداری نون و پنیر جمعیتی رو از خطر مرگ در اثر گرسنگی نجات داد. آقا ما رو بگو کلی خوشحال شده بودیم غذا گیر آوردیم. در یک چشم به هم زدن دیدیم جماعتی اطرافمونو گرفتن واسه سرو این چند لقمه نان و پنیر ناقابل. اول از همه سهم دکتر رو با مناعت تمام جدا کردیم و خدمتشون رسوندیم که از گرسنگی مدهوش نشوند :دی بعد از اون هم دوستان عزیز تر از جان. همین که اومدیم یه لقمه در دهان بگذاریم. دیدیم 5 جفت چشم مسلح دارن به طرف ما شلیک می کنن. من که اصلاً حواسم به این طفلای معصوم نبود یهو دو ریالیم افتاد که بابا از همه مهمتر این بچه هان. خیلی گرسنه شون بودولی روشون نمی شد بیان جلو. واسه هر کدومشون یه لقمه گرفتم و دادم دستشون اما همچنان داشتم به این فکر می کردم که چرا سر و وضعشون این قدر کثیف و آشفته اس؟

اگه گفتین این پنج تا و این عکس منو یاد چی انداخت؟

جون من این دو تا عکس خیلی شبیه به هم نیستن؟

این پست رو یادتونه؟
_________________________
"حامد" توجه همه رو به خودش جلب کرده بود. اومده بود با یه حالت خیلی معصومانه می گفت بهم پول بدین؛ می خوام بستنی بخرم. بچه ها همه نظرشون این بود که نباید به بچه این طوری پول داد. چون یاد می گیره از این به بعد هر کی رو دید، ازش پول بگیره و این خیلی بده. دستشو گرفتم و گفتم بهت پول نمی دم اما با هم می ریم برات بستنی می خرم، بهت می دم. کلی خوشحال شد اما بازم می گفت خب پول بده خودم بخرم. دیدم خیلی اصرار می کنه، بهش گفتم بذار در مغازه که رفتیم؛ پولو می دم به تو، تو بده به فروشنده. اما بازم می گفت نه، الآن پولو بهم بده. پولو بهش ندادم تا برسیم در مغازه. بستنی نداشت؛ گفت یخمک می خوام. گفتم چندتایین با دوستات؟ گفت 7 تا اما فکر کنم همین طوری یه عددی رو گفت که من زودتر واسش بخرم. پولمو از کیفم در آوردم که بدم به آقای فروشنده که دیدم هنوز نگاش به پول منه. گفت بدش به من. گفتم باشه؛ بذار حساب کنم...؛  نذاشت حرفمو تموم کنم که پولو از دستم گرفت و گذاشت توی جیبش. گفتم پس یادت باشه؛ این پولو دادم بهت تا اگه دوستات هنوزم چیزی خواستن یا یخمکا به همه نرسید بیای و واسشون بخری. گفت باشه. یخمکا رو گرفت و دوید طرف خونشون.


من آخر نفهمیدم حامد پولو از روی فقر از من گرفت یا به خاطر بی تفاوتی خانواده ش به این مسائل؟!
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:21 توسط محبوبه| |

پیش نوشت :

این روزا دو جفت گوش می خوام. ببخشین؛ دیگه گوشی نیست. مجبورم از گوشای دلنوشته ها استفاده کنم. میشه شما گوشاتونو ببندین؟

___________________________

سال پیش دانشگاهی بود که با یه لبخند رفتم پیش خانوم نجم (مدیر مدرسه مون). در دفتر رو بستم. حرفایی رو که نمی تونستم و نمی تونم جایی بگم زدم. از دفتر که اومده بودم بیرون؛ هنوزم لبخند روی لبام بود اما چشمام قرمز شده بود.

بازم سال پیش دانشگاهی بود. آبجی بزرگا که اون موقع کلاً یزد نبودن. آبجی کوچیکه و مامان بابا هم رفته بودن ده. می دونستم دایی میاد سرکشی م. در عرض همون چند ساعت به اندازه چند ماه دلمو آروم کردم. بازم چشمام قرمز شده بود.

مینا یادته؟ :اون شب بهت زنگ زدم گفتم اگه مشکلی نیست، امشبو مزاحمت میشم. اومدم خونتون. هر کی جز تو بود نمی تونستم دلیل این اومدنم رو بهش بگم. اصلاً حتی نمی تونستم همچین درخواستی ازش داشته باشم. از همون موقع  که اومدم تا اذون صبح  با هم حرف زدیم. از همه چی می گفتیم که فراموش کنم واسه چی اومدم پیشت. فرداشم با مانتوی قبلی تو با هم رفتیم مدرسه، همه می خواستن بدونن چرا من خونه شما بودم. اون شب هم چشام سرخ شده بود.

کنکور رو دادم. رشته ای رو که دوست داشتم رو قبول شدم. از همه چیز راضی بودم. اما بازم نیاز به چله نشینی داشتم. بعد یه مدت چله نشینی رو فراموش کردم. اما هنوزم نیازه هست؛ من به چله نشینی نیاز دارم. با همون شرایطی که تو ذهنمه.

خدایا! یعنی واقعاً یه چله نشینی با اون شرایطی که من می خوام اینقدر سخته؟ یا بنده ت اینقدر حقیره که یه نیگا هم بهش نمی ندازی؟

مینا ... می خوام باهات یه دل سیر حرف بزنم. کاش میشد مثل اون روزا ... می خوام تمام این یکی دو سالی هم که خیلی حرفامو به هیچ کی نزدم، چون هیچ کی تو نبود واسم؛ بزنم. دارم می ترکم. عین همه ی وقتای دیگه که وقتی داشتم می ترکیدم به تو پناه میاوردم.

می خوام بازم بیام پیشت و تا اذون صبح با هم حرف بزنیم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:38 توسط محبوبه|

هر کسی واسه سبک شدن یا بهتر بگم واسه آرامش در مواقع بحرانی و رنج آور زندگیش راه حلی پیدا می کنه؛ این راه حل یا خواسته است یا ناخواسته.

خیلی ها رو می شناسم که با نوشتن آروم میشن. بعضی ها با قدم زدن. بعضی ها با حرف زدن.  بعضی ها با گوش دادن موسیقی خاص.بعضی ها با اشک ریختن. بعضی ها با راز و نیاز. بعضی ها با تنهایی و سکوت.  بعضی ها با سفر. بعضی ها با دوش گرفتن. بعضی ها با داد زدن. بعضی ها با جار و جنجال. بعضی ها ... خب؛ به تعداد آدما راه رسیدن به آرامش وجود داره!

این روزا کشفیات بزرگی می کنم و این دفعه کشف کردم که من به صورت ناخواسته با حرف زدن آروم می شم.

هر کسی واسه تحمل سختی ها گنجایشی داره. وقتی اندازه سختی ها زیاد بشه، باید یه راهی پیدا کنی واسه جایی که مابقی مشکلات و غم ها می خوان و نداریشون. وقتی حرف می زنم، وقتی جنب و جوشم زیاده، تخلیه می شم. دلم جا باز می کنه واسه بقیه شون. شاید همین باعث شده یه دختر پرحرف و پر شر و شور بشم. حرفام لزوماً حرفای دلم نیستن اما آرومم می کنن. حرف می زنم که فرصت کمتری داشته باشم واسه فکر کردن به تلخی ها. شیطونی می کنم که به جای تلخی ها، شیرینی های زندگی بیشترین لحظاتم رو پر کنه.

می دونی وقتی این دخترک راهی واسه حرف زدن نداشته باشه یا جلو حرف زدنش رو بگیرن چطوری خودشو آروم می کنه؟ بگذریم.

می دونی کاتالیزور این معادله ی "برگشت به زندگی آروم" چیه؟

فکر کردن به زیبایی ها؛ این که هنوزم باور داشته باشی زندگی اگه قشنگه، به خاطر همین تلخی هاشه. به خاطر همین سختی هاشه. اگه توی زندگی ناخوشی وجود نداشت؛ خوشی معنا پیدا نمی کرد. درست عین تاریکی که با روشنایی معنا پیدا می کنه. عین خالی که با  پُر معنا پیدا می کنه. درست عین خیلی چیزای  دیگه که با بودن متضادشون معنا پیدا می کنه.

همه ی اینا رو گفتم که بگم؛ با همه ی سنگینی ِ ناخوشی ها، هنوزم رنگِ خوشی ها در نظرم پررنگ تره. هنوزم به این شعر معتقدم :

زندگـی زیبــاست ای زیبــا پسـند

                          زنـــده اندیشـان به زیبــایی رســند

آن قدر زیباست این بی بازگشت

                          کز برایش می توان از جان گذشت

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:11 توسط محبوبه| |

- بهش گفتم هزار با خودش تکرار کنه :

واسه هر کسی و هر چیزی به اندازه ای که ارزش داره، اهمیت قائل شو.

می دونی چقدر تجربه های تلخ و ریز و درشت رو چشیدم تا این جمله رو با تمام وجود حس کنم؟ هنوزم هم در این زمینه لنگ می زنم اما تکلیفمو خیلی بهتر می دونم.

- یه کشفِ بزرگ کردم : هر موقع از نظر روحی به هم ریخته م، تعداد ساعات خوابم بالا می زنه.

- می دونی؛ بعضی چیزا رو فقط باید با بغض قورتشون داد. هرگز نه باید به زبون بیان و نه به چهره.

- یه مشکلی هست که از بچگی هنوز دست از سر زندگیم برنداشته. نمی دونم کی قراره ول کنه منو ... خسته م کرده.

- دلم یه گوش می خواد که بشه بدون در نظر گرفتن هر مسئله ای همه ی حرفا رو بهش بزنه. جز خدا؛ همچین گوشی وجود نداره.

هر آنچه پنهان می ماند؛ ضرورتی می طلبدش 

- آهنگ وبلاگتو خیلی دوست دارم  فاطمه جان

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:50 توسط محبوبه| |
* این پست، ترجمه و برداشت آزادی از مطالب این لینک است.

* برای داشتن یک وبلاگ موثر، مهم است که بدانید، افراد محتوای موجود در وب را چگونه می خوانند؟ سوال: کاربران اینترنت، چگونه محتوای وب را میخوانند؟ جواب این است: آنها نمیخوانند، اسکن می کنند. به عبارتی نگاهی کلی به متن می اندازند و لغات یا جملاتی را به صورت منفرد انتخاب می کنند.
نتایج یک تحقیق نشان می دهد که ۷۹% کاربران اینترنتی، صفحه ای که مقابل آنها گشوده میشود را اسکن می کنند، و فقط ۱۶ درصد آنرا کلمه به کلمه میخوانند.

* بنابراین برای داشتن یک سایت یا وبلاگ موفق، باید متن را طوری بنویسید که قابل اسکن باشد:

- کلمات کلیدی را برجسته یا هایلایت کنید
- از زیر بخشهای معنادار استفاده کنید
- از لیستهای بالت دار استفاده کنید
- یک ایده در هر پاراگراف (کاربران باقی ایده هایی را که در اولین کلمات پاراگراف نبوده اند را نمیخوانند)
- در هر پاراگراف، از روش هرم وارونه استفاده کنید. یعنی از نتیجه گیری شروع کنید
- نسبت به شکل متعارف نوشتن همان متن، تعداد کلمات را نصف کنید (یا کمتر)

* لینکهای مرتبط:
۱- نوشتن برای وب
۲- کاربران چگونه محتوای وب را می خوانند؟
۳- چرا کاربران به جای خواندن، محتوای وب را اسکن می کنند؟

منبع : زهرا

_______________________

پ.ن:چون این مطلب واسه خودم خیلی مفید بود؛ دیدم بی مسئولیتی کردم اگه نذارم شماها هم استفاده ببرین. :)

این نوشته ها رو به دلنوشته ها ترجیح نمی دین؟


نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 20:49 توسط محبوبه| |

پدرم همیشه می‌گوید “این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند” البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم. تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید “در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند” مثلن همین “آرنولد” که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پارکرد و بعد… البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند. همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این “بیل گیتس″ با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده، اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.

از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است. ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید “تو به خر گفته‌ای زکی”. ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی…

منبع : اینجا

_____________________________

پ.ن: کلاً که می دونین؛ مرغ همسایه غازه :))

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 19:19 توسط محبوبه| |
شهادت حضرت امام صادق (ع) تسلیت باد !
_________________________________ 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند  با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم  بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

______________________________

 پ.ن :فقط به خاطر تازه عروس، آبجی گلم، دوستِ خوبم : مینا

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 20:0 توسط محبوبه| |

نمی دونم اون بی شعوری که مزاحم یه دختر میشه با خودش چه فکری می کنه و قصدش چیه. و البته اون احمقی که شب ایجاد مزاحمت می کنه.

می دونم که هیچ جنس مذکری؛ نگرانی و دلهره یه دختر رو موقعی که یکی مزاحمش میشه، درک نمی کنه.

اگه یه موقع از ترس مزاحمتی که یکی واست ایجاد کرده یا ممکنه ایجاد کنه؛ تا نیم ساعت بعدش قلبت مثل گنجیشک بزنه و اشکت بخواد در بیاد، می فهمی من چی می گم.

اما نمی فهمی. نه. نمی فهمی من چی می گم. باید موقعیتش واست پیش بیاد.

من که حاضر نمی شدم هرگز در مورد مزاحمتایی که واسم پیش میاد به مامان بابا چیزی بگم، با گریه گفتم :"من               دیگه                 دانشگاه                    نِ                می                 رم."

اینقدر اوضام حاد بود که هر دوشون با هم گفتن از این به بعد شبا که خواستی بیای خونه؛ زنگ بزن بیایم دنبالت.

احمق!

__________________________________

نکته انحرافی :

 تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی/ توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی


نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:36 توسط محبوبه| |

مدتی بود که قصد داشتم فیلم زیاد  ببینم. آخه زیاد اهل فیلم دیدن نبودم. یه دو هفته ای میشه که زدم رو فازِ فیلم :دی یه محیا که ایرانی بوده؛ و بقیه خارجی. فیلم دیدنم دو تاعلت داره؛ یه دونه اش که رازه، یه دونه اش هم به خاطر اینه که فیلم دیدن توی رشته مون بهمون کمک می کنه. اندوخته ی بصری مون رو بالا می بره.

از چند تا دیالوگ محیا خوشم اومد :

- عجیب تر از این ندیدم که 80 ساله گور می کنم اما هنوز باورم نمیشه خودم می میرم.

- مولا میگه: طوری زندگی کن که انگار 100 سال دیگه زنده ای اما طوری با مردم معاشرت کن که انگار همین الآن می میری.

- عمر آینه ها از ما آدما بیشتره؛ اگه نشکنن. اگه بشکنن و تیکه تیکه هم بشن بازم آینه ن. می تونی خودتو توش ببینی. قاب آینه مثل تن آدمه؛ می پوسه، تیکه تیکه میشه ... اما خودِ آینه مثل روح آدمه.

- اونی که می ذارن سر راه دل آدم برا بعضی نشونه س، یه علامته، یه دعوت پنهونیه که آدمو بکشونه به وادی خودش. حالا هر کی بتونه این راهو بهتر طی کنه می ره به وادی های بالاتر. اون وقته که می تونه بفهمه عشق چیه.

- چقدر سخته دوسش داشته باشی، نتونی بگی.

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:25 توسط محبوبه| |

نکات انحرافی :

- U & me ... together ... for ever

-  I love U a million swedish fish


اگه علاقه دارین؛ می تونین مراسم پرشکوه حوض رو در ادامه مطلب ببینین.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:19 توسط محبوبه| |

- ببخشین آقا این مانتو دوختِ کجاست؟

+ خانوم پارچه ترک ه؛ مانتو ترک. دیگه نهایت دوختِ ایرانه؛ پارچه ترک.

___________________

- باتری ماشینو باید عوض کنم؛خوابیده.

+ حواست باشه خارجیشو بگیری ها. باطری های خارجی لازم نیست آب بریزی توش، سولفاته نمی شه. به ماشینم آسیب نمی رسونه.

___________________

- لباس خوب چی بگیرم؟

+ لباس مارک دار بگیر؛ فیلیپس مارک خوبیه.

___________________

-قراره تلویزیون جدید بخرم.نظرت راجع به پارس چیه؟

+ مگه دیوونه شدی؟ خب تلویزیون ساموسونگ در همون حدی که تو می خوای، با کیفیت بالاترو یه اختلاف قیمت کم تو بازاره.

 پیامبراکرم (ص)

وای بر امتی که می‏پوشد آنچه را که خود نبافته و می‏خورد و می‏آشامد آنچه را که خود نیفشرده است.


پ.ن : 1400 سال پیش پیامبر هشدار رو داده بودن. حیف که تو خیلی موارد فقط اسم اسلام رو به دوش می کشیم ... متاسفم برای مسلمانیتمون!

ایراد از مردم نیست که جنس خارجی رو به ایرانی ترجیح میدن. ایراد از صنعتگرا و طراحا و مسئولین و متفکرین کشورمونه که کیفیت خیلی از اجناسمون پایینه؛ اونایی هم که کیفیتش خوبه، قیمتش بالاست. مردم خارجی رو به ایرانی ترجیح می دن. دید خوبی به اجناس ایرانی ندارن.


امکان جدید بلاگفا : ایجاد رمز برای مطلب. (خیلی وقت بود دوست داشتم همچین امکانی داشته باشه) احسنت به بلاگفا ... :)


نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:48 توسط محبوبه| |
یادم باشه واسه پستای بعدی :

-  کار نهایی طرح ترم 4 رو بذارم

- از مراسمِ حوضِ دانشکده بگم

- چند تادیالوگِ فیلم محیا رو بذارم

_______________________

لوکوربوزیه: من ترسیم کردن را به حرف زدن ترجیح می دهم؛ زیرا ترسیم کردن سریعتر است و مجال کمتری برای دروغ گفتن باقی می ماند.

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 14:27 توسط محبوبه|

هر وقت که هفته دفاع مقدس شروع می شه به یاد تو می افتم و خاطراتی که از تو برام بازگو کردن. زیاد تو رو نمی شناسم ولی می دونم که عاشقانه دوسِت داشتم و همیشه از آرزوهام دیدنِ تو بوده ...

سعی می کنم شنیده هایم را جمع وجور کنم :

پسری که 16 سال بیشتر نداشت؛ پر شور ... و با شیطنت های فراوان که همیشه از خاطراتی که می گویند؛ شیطنت هایش پررنگ تر از خصوصیت های دیگرش است!

تصمیم گرفت جبهه برود؛مثل خیلی از نوجوان های دیگر.

پدرش راضی نبود. مادرش نیز ... آن قدر پافشاری کرد، آنقدر ترفند به کار برد تا مادرش فرم رضایت اعزام به جبهه اش را به دور از چشم پدرش امضا کرد.

روزی که می خواست جبهه برود پدرش حتی حاضر نمیشد بااو خداحافظی کند اما آخر حسِ پدرانه اش اجازه نداد و لحظه ی آخر بدرقه اش کرد ... و اما ... پدرو مادر هرگز فکر نمی کردند 12 سال از پسرشان بی خبر بمانند ...

مفقودالاثر ... واژه ی سنگینی ست؛ البته برای آنان که این واژه را درمورد عزیزشان بشنوند. 12 سال بی خبری؛ نگرانی؛ چشم انتظاری ... هیچکدام از نزدیکانت نمی دانستند روز ششم شهید شده ای و اکنون در کنارشان زندگی می کنی.(مگرنه این است که شهیدان زنده اند؟)

و اکنون 14 سال ست که عروج ملکوتی ات راگرامی میداریم ...

___________________________________

پ.ن1: خاله میگه هنوزم نتونستم باور کنم محسن شهید شده. چون نذاشتن پیکرشو ببینم. چون می گفتن واسه روحیه ت خوب نیست اما هیچ کی نتونست منو درک کنه که برای باور کردنش باید تو رو می دیدم قبل از اینکه تو رو به خاک بسپارن ...

پ.ن2:امسال سالگرد به خاطر نبودِ دایی وسطی و ماه رمضون عقب افتاد. امشب (پنجشنبه) آخرین شبِ مراسمِ روضه خونیه.

پ.ن3: عکس کارِ خودمه.

__________________________________

ب.ن1(بی ربط نوشت) : چند روز تاخیرم به خاطر مشغله ی بیش از حدم بود و اینکه نمی خواستم قبل از اینکه به نظرات قبلیتون جواب ندادم؛ پست جدید رو بذارم. اگه خیلی دیرشد؛ ببخشین.

ب.ن2: پروژه مو تحویل دادم؛ بانمره 18 پاس شدم. سعی می کنم عکس کارای پروژه رو تو پستای بعدی بذارم.

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:38 توسط محبوبه| |
- ... اماچه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است. در بهار، هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد تنهایی را در سرت بیدار می کند. هر گل سرخی بردلت داغ آتشی است. در آن روزها که آفتاب و باران  به هم در می آمیزند، در آن شب های کویر که از آسمان ستاره می بارد و دشت دعوتی را با دل تو تکرار می کند، در سینه ی دشتی افقِ خونین را می نگری و مسافری تنها از پنجره ی کوپه ی قطارش سال نو را در گریبان سپیده تحویل می کند، بیشتر از همه وقت، دشوارتر از همه جا احساس می کنیم در این "مثنوی" بزرگ طبیعت "مصراعی" ناتمامیم، بودنمان انتظار یک "بیت" شدن!

- با درد ها و زشتی ها و ناکامی ها آسوده تر می توان "تنها" ماند، بی درد، بی همدرد، بی غمگسار، بی دوست. این خود یک نوع نواختن دوست است، یک "مهربان بودن" با اوست. در دردها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است. تقیه ی درد زیباترین نمایش ایمان است. به محبت خلوصی می بخشد که سخت شیرین است. رنج تلخی است اما هنگامی که تنها می کشیم تا دوست را به یاری نخوانیم، برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند، طعم توفیق می چشاند. اما در بهشت چگونه می توان بی او بود؟

- "کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم."                  دردم درد، "بی کسی" بود.

                                                          قسمت هایی از کتاب "هبوط درکویر" دکتر علی شریعتی

__________________________

پ.ن: یه پست قبل این زدم که بعضی دوستان خوندن. حذف شد. علت اساسیش این بود که باز از دستِ خودم دلخور شدم. به خودم قول داده بودم سعی کنم ناراحتی هام و حساسیت هام رو نشون ندم.

گفته بودم که؛ دختر پرتوقع و حساسی م. هم تقصیر دیگرانه و هم نیست!!!

بی ربط به این موضوع و با ربط به تولد وبلاگم :

دوست دارم سر یه فرصت ِ خوب به دونه دونه نظراتتون جواب بدم و تا اونجایی که امکانش هست؛ پیشنهاداتون رو عملی کنم. به خاطر تمام توجه و لطفی که به دلنوشته ها داشتین ؛ یه دنیا ممنون ... یه دشتِ نرگس تقدیمتون ...

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:27 توسط محبوبه| |

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:14 توسط محبوبه| |
درست دو ساله می گذره؛ از وقتی که دلنوشته ها متولد شد. دو سال تو خوشی ها و ناخوشی ها همدمم بود. عین مادری که بچه اش رو بزرگ می کنه؛ بزرگش کردم. لباساشو عوض کردم؛ تر و خشکش کردم، بهش غذا دادم، اگه گریه کرد آرومش کردم، اگه خندید باهاش خندیدم. دوساله رازدار و همدممه. خیلی چیزا رو ازم می دونه. خیلی دوسم داره؛ خیلی دوسِش دارم. بچه ام امروز تولدشه. تولد دو سالگیش ... چه زود بزرگ میشه وبلاگ ...

بهش قول دادم امسال یه جشن تولدِ توپ واسش بگیرم. بهم گفت یه تولد خاص می خواد؛ نه عین خیلی تولدای معمولی دیگهکه میان تبریک میگن و می رن؛ گفتم چشم.

می شه تو این مهمونی با کادوهاتون بیاین تا دلِ بچه ام شاد بشه؟

کادوی تولدش جوابِ چند تاسوالیه که ازتون می پرسم:

دوست دارم صادق باشین. روراست و یکرنگ؛ درست عین خودش ...

1. اولین دفعه که بهش سر زدین کی بود؟ چه پستی زده بود؟ چرا نظر دادین؟

2. میشه یه خاطره از دلنوشته ها بهش بگین؛ یه خاطره ای که تو ذهنتون موندگار شده؟

3. دوست داشتین از چی بنویسم که ننوشتم ؟

4. کدوم مطلبش بوده که وقتی خوندین اشکتون سرازیر شد؟

5. کدوم پست بوده که از همه بیشتر خوشحالتون کردیا خندوندتون؟

6. چه حسی نسبت به وبلاگ دلنوشته ها دارین؟

7. اگه بخواین به دلنوشته ها نمره بدین؛ چند می دین؟

________________________

پ.ن1: از شماره گذاری خوشم نمیاد ولی گفتم واسه اینکه به تک تکِ سوالا جواب بدین؛ واستون شماره بزنم که راحت باشین.

پ.ن2: بازم خواهشاً رو راست باشین و جوابتون چه تلخ و چه شیرین؛ صادقانه بگین.

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:24 توسط محبوبه| |