آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...
بحث درس معماری اسلامی کشیده شده به مسائل صادرات و واردات : دانشجو : استاد! از چین تا بندرعباس 47 روز کشتی ها روی آب ند. من موندم این گوسفندایی که از چین وارد می کنن، بیچاره ها رو این 47 روز روی آب چی کار می کنن؟!! دانشجو - که بنده باشم! با حسرت دکتر اولیاء - که از شیطونی های دانشجوی دوم خبر داره در حالی که غش رفته خنده تمام دانشجو ها با هم منفجر میشن. دانشجوی دوم ناجورتر از همه دچار انفجار میشه! پدرم همیشه میگوید “این خارجیها که الکی خارجی نشدهاند، خیلی کارشان
درست بوده که توی خارج راهشان دادهاند” البته من هم میخواهم درسم
رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج
خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج
میدانم. تازه دایی دختر عمهی پسر همسایهمان در آمریکا زندگی میکند.
برای همین هم پسر همسایهمان آمریکا را مثل کف دستش میشناسد. او میگوید
“در خارج آدمهای قوی کشور را اداره میکنند” مثلن همین “آرنولد” که رعیس
کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند
نفر را لت و پارکرد و بعد… البته آن قسمتهای بیتربیتی فیلم را ندیدیم
اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم
لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجیها خیلی پر زور هستند و همهشان
بادی میل دینگ کار میکنند. همین برجهایی که دارند نشان میدهد که
کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند. ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامههای علمی آن
را نگاه میکنیم. تازه من کانالهای ناجورش را قلف کردهام تا والدینم
خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکاییها بر خلاف ما آدمهای خیلی
مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل میکنند و بوس میکنند. اما در
فیلمهای ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مینشینند. همین
کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. در اینجا اصلن
استعداد ما کفش نمیشود و نخبههای علمی کشور مجبور میشوند فرار مغزها
کنند. اما در خارج کفش میشوند. مثلاً این “بیل گیتس″ با اینکه اسم کوچکش
نشان میدهد که از یک خانوادهی کارگری بوده، اما تا میفهمند که نخبه است
به او خیلی بودجه میدهند و او هم برق را اختراع میکند. پسر همسایهمان
میگوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور
بودیم شبها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم. از نظر فرهنگی ما ایرانیها خیلی بیجمبه هستیم. ما خیلی تمبل و
تنپرور هستیم و حتی هفتهای یک روز را هم کلاً تعطیل کردهایم. شاید شما
ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایهمان شنیدم که در خارج جمعهها
تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرفهای پسر
همسایهمان از بی بی سی هم مهمتر است. ما ایرانیها ضاتن آی کیون پایینی
داریم. مثلن پدرم همیشه به من میگوید “تو به خر گفتهای زکی”. ولی
خارجیها تیز هوشان هستند. پسر همسایهمان میگفت در آمریکا همه بلدند
انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی… منبع : اینجا _____________________________ پ.ن: کلاً که می دونین؛ مرغ همسایه غازه :)) میز کار مدیریت رو باز می کنی؛ طبق معمول یه سری
نظر جدید می بینی + 2 تا نظر خصوصی که با دیدن یکی اش کلی خنده ات می گیره. شما هم ببینین و استفاده ببرین : از اون جایی که همیشه حس کنجکاوی ام قلقلکم میده و
می خوام بدونم هر کدوم از نظرات مال کیه و کی به وبلاگم سر می زنه؛ دست به یه اقدام
کاملاً سری !!! زدم. از اون جایی که می بینم این بنده ی خدا در اینجا و در اینجا خیلی دوست داره
زنگ خور داشته باشه ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن : من با امکان search سایت google چه کارها که نمی کنم. حسابی مراقب باشین!
مهسا! اون دختر خاله ات كه آلمانه، چه رشته اي مي خونه؟ - كامپيوتر لينگوايستيك (computer
linguistic) يعني چي اون وقت؟ - زبان كامپيوتر اوهووووم! يعني الآن اين زبانو بلده ؟ - ( مهسا، با يه قيافه پُر
از علامت سوال و تعجب) منظورت چيه؟ ( من، در حالي كه كاملاً قيافه رو جدي گرفتم ) وقتي به شوهرش مي خواد بگه دوسِت دارم، مي گه : 01010111 ( صفر يك، صفر يك،
صفر، يك يك يك ) وقتي مي خواد بگه خفه شو، مي گه : 00000000 ( صفر صفر صفر صفر صفر صفر صفر،
صـــــفر ) . . . يه نگاه مي كنم به مهسا و اون يكي دوستم ..... ..... يكي بياد اين دو تا رو روو زمين جمع كنه. یکي خوابش سنگين ميشه تختش ميشکنه . مرد جوان :ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟؟ پیرمرد:معلومه که نه چرا آقا .. مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟ یه چیزایی کم میشه ... و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟ ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟ خوب .. آره امکان داره امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی خوب ... آره این هم امکان داره یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور ورا رد میشدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم .. و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده آره ممکنه بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد لبخندی بر لب مرد جوان نشست در این زمان هست که تو هی میخوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش میخوای باهات قرار بزاره و یا این که با هم برین سینما مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست میکنی که باهات ازدواج کنه مرد جوان دوباره لبخند زد یه روزی هر دو تاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف میکنین و از من واسه عروسیتون اجازه میخواین اوه بله ... حتما و تبسمی بر لبانش نشست پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت : من هیچوقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مث تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه.. میفهمی؟؟؟؟ و با عصبانیت دور شد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن حالا جرات داری بپرس ساعت چنده ! اما هنوزم نمی دونم چرا برداشت ها این طوری بودن؟؟!! و یه بار دیگه تاکید می کنم که منظور من از این پست چیزی جز طنز نبود. و ممنون از همگی به خاطر توجه و نظرتون!
- : خوش به حالشون! کاش ما جای اونا بودیم ...
- : اون وقت بهت می گن گوسفند صادراتی!
( توی دلش داره می گه: آقای دکتر! از شما بعید بودا
)![]()

google رو باز می کنم و شماره ی مورد نظر رو در شبکه search می
کنم.
گفتم شما هم این شماره تماس رو داشته باشین و دل این بنده ی خدا رو شاد کنین.![]()




مثال مي زنم برات:


اگه مي خواين عكس عروس و داماد ( حباب و اوني كه با اسب سفيد فرستادم واسش) و عكس خودم و داماد رو ببينين، برين ادامه ي مطلب
ادامه مطلب
بعد از خواب ميپره دستش هم ميشکنه .
فرداش از مرحله پرت ميشه پاش هم ميشکنه .
ميزنه به سرش سرش هم مي شکنه .
خودش رو ميزنه به اون راه گم ميشه .
کلي اعصابش خرد ميشه نوار خالي گوش ميده .
فرداش ميره نوار مغز ميگيره ميبينه20 دقيقه ي اولش خالييه .
يه هو ميخوره زمين تا خونه سينه خيز ميره .
يه روز ميخوره به شيشه ميگه عجب هواي سفتي .
روز بعد ميخوره به ديوار ميگه ببخشيد .
فرداش بازم ميخوره به ديوار واي ميسته تا پليس بياد .
دوپينگ ميکنه براي اينکه کسي نفهمه آخر ميشه .
ميره لايه اوزون رو ميدوزه اون ورش ميمونه .
ميره پشت بوم ميخوابه سردش ميشه ميره در پشت بوم رو ميبنده .
سوار اتوبوس ميشه از يکي خوشش مياد شماره اتوبوس رو ور ميداره .
بعد از اين همه اتفاق بي هوا از خونه ميره بيرون خفه ميشه .![]()
![]()
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت
21:10 توسط محبوبه| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت
19:19 توسط محبوبه| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت
18:39 توسط محبوبه| |
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت
20:28 توسط محبوبه| |
به افتخار حبابٍ گل مطلب امروزم در مورد عروسيه !!!
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت
16:24 توسط محبوبه| |
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت
15:11 توسط محبوبه| |
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت
10:40 توسط محبوبه| |
دوست نداشتم این مطلب باعث بشه که دیدتون نسبت به من تغییر کنه. به همین خاطر این مطلب رو برداشتمش ...
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت
16:32 توسط محبوبه| |

