دل نوشته ها
آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم؛ نه به هر قيمتي زندگي كنيم ...
یه چند روزی میشه که زدم رو فاز کارای دستی. یه روز از روزای این هفته که از کلاس دکتر اولیا برگشتم، اومدم پیش مامانم و گفتم : _ می خوام واسه جهیزیه م ظروف مسی بگیرین + یعنی چیاشو مسی بگیریم؟ _ همه ی قابلمه ظروف رو. + دیوانه ای؟ اون وقت، وقتی رنگشون رفت، می خوای بدی کجا واست سفید کنن؟ _ خب همون جایی که خریدیم. دو دقیقه بعد : _ مامان! می خوام دست دوزی کنم. دندونه موشی. + باشه، حالا چی رو می خوای دست دوزی کنی؟ _ دستمال؛ دو تا دستمال. + حالا چرا دو تا؟ _ یکیش واسه خودم. یکیشم واسه آقامون. :"> + حالا کی هست؟ _ نیدونم. هر کی که قراره باشه، همون منظورمه. مامان حق داشتن اون روز بهم شک کنن. برای اولین بار این طوری به صورت جدی در مورد این مسائل حرف می زدم. اما با جوابای من متوجه شدن که امروز دکتر اولیا سر کلاس یه چیزی گفته که من این طوری شدم! و اما ... * یه دستمال رو دورشو دندونه موشی کردم و یه قلب کوچولو هم روش گلدوزی کردم. به صورت اتفاقی مجبور شدم بدم آقای دکتر :)) بچه ها گفتن روت شد با اون قلب روش بدی آقای دکتر؟ گفتم حالتی پیش اومد که نمی تونستم دستمالو ندم. :-S اتفاقا آقای دکتر هم یه نگاهی انداختن به قلبه و به روی خودشون نیاوردن :-SS نمی دونستم چی کار کنم خب. (اینقدریکه اون دستمال ه رو واسه دست گرمی دست دوزی کرده بودم، وگرنه دق می کردم.) * یه گراور هم دست کردم که عکساشو گذاشتم در ادامه ی مطلب. (گراور : کاور A3 ) دلم سیاه است و اشکی نمی بارد؛ اما اشک ریزان امام حسین را دوست دارم ... بچه هیئتی نیستم؛ اما بچه هیئتی ها را دوست دارم ... امسال هنوز روضه امام حسین نرفته ام؛ اما روضه ای ها را دوست دارم ... امام حسین را نمی شناسم؛ اما امام حسین را دوست دارم ... ادعایی ندارم؛ اما هر آنچه مربوط به امام حسین باشد را دوست دارم ... به تازگی یادگرفته م در این زمینه ها آنچه را که هستم بگویم؛ نه آنچه که فکر می کنم هستم! ____________________________ پ.ن : راستش از همون روز اول محرم می خواستم به مناسبت محرم یه آپ داشته باشم اما هیچ چیز به ذهنم نمی اومد. این عکسا رو محرم پارسال گرفتم. و اما روستای زیبای ابیانه، از نگاه دوربین دلنوشته ها : جاده در راه رفت! اولین نما، موقع ورود به قسمت قدیمی روستا جاده اصلی روستا که از اول تا آخر قسمت تاریخی روستا امتداد داره از این به بعد؛ جاده های فرعی، نماهای زیبا و طبیعیت زیبای این روستا رو به صورت انتخابی می بینین : تراس (بالکن) هایی که در تمام روستا تکرار شده اند. ماها توی معماری بهش می گیم موتیف. یکی از دوستای خیلی خوبم؛ الآن میاد اینجا خودشو می بینه و ذوق می کنه :دی دری رو به باغ! نه! اشتباه نگیری! اینا اهالی روستا نیستن. اینا بچه های مان که از سرما پتو پیچوندن دور خودشون. اینم جاده ای که از شروع قسمت قدیمی روستا؛ از کنار روستا به طرف منظره های خیلی زیبا و طبیعی می رفت. تنها کسایی که از بچه هامون رفتن، من بودم و یکی از دوستام که تمام راه رو داشتیم حرفِ دل می زدیم. اینم یکی از نماهاییه که در کنار این جاده دیده میشد. گاهی آدم دوست داره واسه مخاطب خاص یه مطلب خاص بنویسه. بنویسه و بعضی حرفا رو که دوست داره رو بهش بزنه. باز یه وقتایی هست، دوست داره این "حرف خاص با مخاطب خاص"، یه رمزی باشه بین خودش و مخاطبش. همچین موقعی، دو چیز باعث میشه نویسنده دچار شعف بیش از حد بشه! یکی اینه که مخاطبش متوجه بشه اون مخاطب، خودش بوده. دومی که مهتر از اولی ه؛ اینه که مخاطبش به روی خودش نیاره که متوجه شده. در عوضش ( و این"در عوضش" مهمتر از دومی ه ) به تبع و تاثیر از اون نوشته؛ رفتارش، برخوردش با نویسنده تغییر بکنه. این دفعه نوبت نویسنده س که متوجه علت این رفتار یا برخورد بشه. عجب بازی زیبایی! آخ که اون وقته انگار دنیا رو بهش داده باشن ... پ.ن1 : چی میشد اگه می فهمیدی این مطلبو برای تو نوشتم؟ پ.ن2 : مطلب خاص رو تعمیم بده به رفتار خاص، شاید بفهمی با تو بودم ... با خودِ خودِ تو! پ.ن3 : لطفاً ازم نپرسین "تو" کیه؟ حتی "تو"! "تو" می تونه هر کسی باشه؛ حتی "تو"! (اینم واسه اینکه اگه باورت نمیشه، بشه که : با تو بودم) پ.ن4 : اگه خودش فهمید، که هیچ. اگه نفهمید هم فدای سرش ... 1. این خونه خیلی بزرگه و 7 تا حیاط داره و دیدن سرسریش حداقل یک ساعت کامل وقت می خواد؛ چه برسه که بخوای از دید معماری نیگاش کنی. 2. دم دمای غروب بود که ما اومدیم بازدید و هنوز نیم ساعت نگذشته بود که هوا تاریک شد و ما رو بیرون کردن. و اما خانه ی عامری ها از نگاه دوربین دلنوشته ها : این بنا - که نمی دونم چیه - در نزدیکی ِ خانه های تاریخی ِ کاشان بود که توی اون غروب منظره خیلی قشنگی ایجاد کرده بود : هنوزم یادتون هست؟ 4 نیمه شب حرکت کردیم، صبح باغ فین رو دیدیم، عصر خانه ی طباطبایی. نوبت خانه ی "بروجردی ها" بود. چون بازدید قبلیمون یه کم طول کشید، نزدیکای غروب رفتیم خانه ی بروجردی ها. نتونستم اونجوری که می خوام عکس بگیرم.* اینم از خانه ی بروجردی ها از نگاه دوربین دلنوشته ها : سقف بسیار زیبای قسمتی از بنا الهی! اینم استادمونه. وقتی رسیدم به ابیانه؛ راجع به استاد قضیه جالبی براتون تعریف می کنم. بازم انعکاسا رو حال کنین : اولی خیلی هنریه! بچه ها اولش نمی فهمیدن چه طوری این طوری عکس گرفتم :دی من عاشق این انعکاس بادگیر توی آبم دوستم گفت این عکسو هیچ جا نذاری ها! برداشت سیاسی میشه. لطفاً برداشت سیاسی نکنین! محشره! قرمزی ِ ماهی ها؛ توی آب که با انعکاس درخت و ساختمون توی آب همراه شده. توی همچین فضایی غروب، خیلی دل انگیز بود! همون درخت بالاییه، با کادر بسته تر. تصویر غروب و طیف رنگی که ایجاد می کنه، توی عکس واسه من خیلی دلپذیره. * از اون بدتر خانه ی عامری ها - که در آینده عکسشو می ذارم - بود که هم توی
غروب رفتیم، هم چون خونه ی خیلی بزرگیه - 7 تا حیاط داره - کمتر از نصف
خونه رو بازدید کردیم، بعد بیرونمون کردن دیگه. **قضیه ی خانه ی طباطبایی ها و بروجردی ها رو می دونین؟ روزی پسری عاشق دختر آقای طبابایی - صاحب خونه ی طباطبایی ها - میشه. پدر دختر مخالفت می کنه. پسره عاشق بوده! دست بردار نبوده. پدره در میاد و میگه خونه ی منو می بینی؟ هر موقع تونستی خونه ای در حد خونه ی من بسازی؛ لایق دخترمی. پسره عاشق بوده! 11 سال زحمت می کشه تا خونه ی بروجردی ها رو بسازه. پسره عاشق بوده! بعد از 11 سال باز می ره سراغ دختره و بادا بادا مبارک بادا ... پسره عاشق بوده! ظهر نمازمون روخوندیم، نهارمون رو گرفتیم و رفتیم یه پارکی نشستیم و همه دور هم نوش جان کردیم بعد از نهار : پیش به سوی خانه های تاریخی اولین خونه ای که دیدیم؛ خانه ی طباطبایی بود. همون جا بسی لذت بردیم از معماری ش و اما خانه ی طباطبایی از نگاه دوربین دلنوشته ها : انعکاس نما در آب ِ حوض کلاً انعکاس در این خونه ها بسیار زیاد و تاثیر گذار و زیبا بود انعکاس بادگیر و بنا در شیشه های اتاق روبرو فضای داخلی اتاق از پشت شیشه روسری های رنگی رنگی! کلی روحم تازه شدن با دینشون، یکیشونو هم خریدم اینم خانوم ِ عکاس بازم انعکاس سقف هشتی اینم از استاد و همکلاس هام یادتون هست؟ 4 نیمه شب حرکت کردیم. قرار بود استاد از کاشان به جمع ما بپیونده. نذاشتن تا صبح بخوابیم که! آواره مون کردن. نیگا! اینا بچه های ما بودن : منم توی این سفر اعصاب معصاب یُخ! حدوداً 10 صبح رسیدیم کاشان. مستقیم رفتیم باغ فین. کمتر از یه ساعت شد تا استاد اومد. بعد که اومدیم پیشش، گفتم "استاد باغو دیدیم. بچه ها رو جمع کنیم واسمون حرف بزنین؟" استاد همچین این طوری شد می دونین چی گفت؟ گفت "خانوم "م" یعنی واقعاً باغ فین رو در کمتر از یه ساعت دیدی؟ نه! ندیدی. من مطئنم یه جاییش رو ندیدی!" می خواستم با سر بیام تو صورت استاد. ( بهم میاد اینقدر خشن باشم؟:دی) آخه استاد جان! تو می خوای باغو ببینی؛ چرا منو ضایع می کنی آخه؟ یه نیم ساعت دیگه؛ فقط به خاطر گلِ روی ِ استاد جان! توی باغ گشتیم. باغ فین به نگاه دوربین محبوب : و اما ادامه ش : اطلاعاتی که داشتیم آرامگاه یه شیخ مجرب معروف به "شیخ عبدالله" رو توی کنگ معرفی کرده بود. که البته به اشتباه گفته بود شیخ عبدالله همون "پیر هرات" خودمونه. دهیار کنگ بهمون گفت "شیخ عبدالله قُهستانی"ه. بسی مشتاق بودم هر طور شده سری به قبر شیخ عبدالله بزنم. پرس و جو کردیم، هر کی آدرس قبر رو بهمون می داد؛ می گفت باید "بلدچی" همراتون باشه. آخرین نفری که بهمون آدرسو داد یه خانومِ جوونی بود . - دو تایی می خواین برین؟ - آره، چطور مگه؟ مسئله ای هست که باید بدونیم؟ - آخه قبر شیخ توی باغاته، تا اونجا راه زیاده. ممکنه گم بشین. و چون کسی نیست اون طرفا؛ می ترسین. نمی ترسین؟ - نه بابا. نکنه مزاحم اون طرف زیاده؟ - نه؛ هیچ کی نیست اون طرفا، خیلی خلوته، از این نظر می گم می ترسین. به سمت قبر راه افتادیم. سر راه بچه های روستا از مدرسه آزاد شده بودن .و بر می گشتن خونه هاشون. دو تا پسر بچه ی 12-13 ساله بودن. سلام کردم و پرسیدم راه قبر شیخ عبدالله رو درست می ریم؟ گفت آره، ما خونمون تو راهشه. بیاین با هم بریم. پسرای خیلی خوبی بودن، رضا و مصطفی. حتی ما رو تا قبر شیخ همراهی کردن. کلی خوشحال شدم که باهامون اومدن. وگرنه حرف خانومه به تحقق می پیوست. هم راه زیاد بود و بلدچی نیاز داشت، هم اینقدر خلوت بود که آدم وحشت می کرد. تمام راه از باغا باید رد می شدیم. عجب محشر بود منظره ی باغا. روحم تازه شد. طیف رنگِ برگ ِ درختا گسترده بود. جوی آبی که کنار باغ ها رد می شد، به محیط طراوت و زنده گی می داد. نم نم بارونی که می بارید، که دیگه منو از خود بی خود کرده بود ... اصلاً عکسا رو می ذارم، خودتون قضاوت کنین : خدایی محشر نیست؟ راست : رضا - چپ : مصطفی رضا - مصطفی (از داخل اتاقکی که قبر شیخ بود، از رضا و مصطفی عکس گرفتم) حتماً واستون سواله این همه کوبوندیم و رفتیم قبر شیخ، چرا یه عکس نذاشتم ازش؟! خب آخه اینقدر محقر و خاکی بود که برای عکاسی سوژه خوبی نبود!!! پ.ن : مطلب طولانی شد؛ یادم باشه بعداً یه قضیه از رضا براتون بگم. کنگ در لغت دو معنادارد: - پرندهای
قوی پنجه که در مناطق کوهستانی زندگی میکند. - در دگر معنا از آن به عنوان دژی مستحکم
تعبیر شده است. روستای
کنگ در 28 کیلومتری غرب مشهد و در 19 درجه و 36 درجه عرض و 13 درجه و 59 درجه طول
جغرافیایی در درون دره ای سرسبز خودنمایی می کند. این روستا که جزء دهستان طرقبه
از بخش طرقبه و از توابع شهرستان مشهد است. روستاي كنگ در انتهاي جاده ييلاقي
شانديز ، در یکی از دامنههای شمال شرقی ارتفاعات بینالود و در جوار رودخانه کنگ
واقع شده است و در محور دره رودخانه کنگ قرار دارد. از طرف نیشابور با روستاهای درود و
خرو همسایه است. این روستا به عنوان يكي از روستاهاي هدف گردشگري
مطرح است . اطلاعات خیلی زیادی در مورد این روستا دارم که اگه کسی دوست داره بیشتر بدونه؛ بهم خبر بده، براش بفرستم. معرفی تصویری روستا : "بیداخوید" در گویش آمیانه یزدی ها به "بیدَخُد" (bidakhod) معروف است. اين روستا در جاد ه تفت- ابرکوه قرار دارد. شهرت آن به واسطه مجموعه اي از
آثار باستاني نظير تل شهدا، خانقاه، مسجد، بقعه شيخ علي بنيمان و مسجد
جامع بيدا خويد است. روستای بیداخوید از نگاهِ دوربین من : این روستا چون طبیعت نابش به دست انسان های مدرن!!! دستکاری شده بود؛ زیاد جای عکاسی برای عامه مردم نداشت. اما برای ماها که معماری می خونیم قابل توجه بود. روستای تاریخی توران پشت در فاصله 60 کیلومتری جنوب شرق شهرستان نفت در ادامه سلسله جبال شیرکوه واقع است. پشت روستا متصل به کوه و مقابل روستا باز و منتهی به دشت وسیع است؛ تاریخ، بنای این روستا را به توران دخت ساسانی نسبت داده است. روستای توران پشت تفت از روستاهای تاریخی، دیدنی و از مناطق آکوتوریسم استان یزد محسوب میشود. شیخ جنید، پیرمراد، بقعه سید گل سرخ، قدمگاه منسوب به علی بن موسیالرضا(ع)، چهل دختران، بقایای آسیاب آبی و قلعه بزرگ از جمله آثار و اماکن تاریخی این روستاست. قبرستان چند هزار ساله، با سنگ نبشتههای قدیمی، چشمه آب گازدار، قلعه جن، محل سکونت میراب 120ساله و غارهای تاریخی از دیگر آثار تاریخی این روستا به شمار میرود. با این وجود این روستا هنوز بر هیچ نقشهای ترسیم نگشته و مورد سوءاستفاده و غارت دزدان و سارقان اشیای باستانی قرار گرفته است. اینم روستای توران پشت به روایت تصویر (بدون شرح) : بازم اگه سوالی یه حرفی هست؛ در خدمتم. دوستم می گفت:" در عجبم برای هیچ کدوم از امام ها این اتفاق نیافتاده و درست امامی که حرَمش در ایرانه و امام هشتم، دقیق روز هشتم ماه هشتم سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت؛ اونم به شمسی ؛ سالگرد تولدش باشه ... " عکسای دانشکده این روزا دانشکده مون خبراس! همه ی سال بالایی ها و سال پایینی ها، فارغ التحصیلا و محصلا، استادا و دانشجوها، همه و همه دور هم جمع شدن تا این روز قشنگ رو به بهترین نحو ممکن سپری کنن. تا خاطره ی زیبایی بشه برای آینده ای که به این روزا فکر می کنن. ___________________________ از مدت ها پیش؛ هرموقع به هشتِ هشتِ هشتاد و هشت فکر می کردم، چیزی که باعث ناراحتیم می شد و میشه؛ ناراحتی یکی از بهترین دوستای وبلاگیم " مسافر " ه. همچنین رفتن " زمزم دل " از دنیای وبلاگ ها. به خاطر قولی که به خودم داده بودم؛ این فایل صوتی رو تقدیم می کنم به مسافر : شکلات خیلی زیباس. مسافر جان! می دونم تو این روز، بیش از روزهای دیگه پیر می شی. منو ببخش به جای اینکه آرومت کنم، باعث می شم این روز رو بیشتر گرفته باشی ... اما بدون همیشه کسایی هستن که طاقت دیدن ناراحتیت رو ندارن. امیدوارم به زودی شادی واقعی رو حس کنی. عرفان جان! می دونم تو هم این روزای بدجور به هم ریخته ای. از نوشته ی آخری هم حال و هوات کامل مشخص بود. تو هم بدون دوستایی داری اینجا که حاضرن هر کاری بکنن تا تو بشی همون عرفان خودمون که همیشه شوخی می کرد و همه رو در هر شرایطی می خندوند. امیدوارم به زودیی زود شادی تمام وجودتو پر کنه. امیدوارم همگی یه عیدی خیلی خوب از امام هشتم بگیرین ... التماس دعا! طبق معمول دیروز جمعه بود و رفته بودیم ده. دو تا پسر بچه توی ده سر راهمون دیدیم که یه نایلون پر کرده بودن از ماهی هایی که از جوب گرفته بودن. دو تاشون خیلی بزرگ بودن و نیمه جون آخه جاشون کم بود، اکسیژن آبشونم کم شده بود. بابا گفت همه ی ماهی ها رو دو تومن ازتون می خرم. یکیشون خیلی روو داشت؛ گفت سه تومن. بابا هم واسه اینکه دل بچه رو شاد کرده باشه، قبول کرد. از اونجایی که اون دو تا ماهی های بزرگ داشتن نفسای آخرو می کشیدن، بابا از آب انداختشون بیرون تا لااقل قابل خوردن باشن. از اون لحظه که این دو تا رو روی زمین دیدم که دارن وول می خورن تا وقتی که کامل مُردن، داشتم غصه می خوردم. دلم به حالشون سوخته بود. هی می گفتم الهی بمیرم؛ گناه دارن که و ... میترا گفت : چنان داره غصه می خوره؛ انگار این مرغا و گوشتا و ماهیایی که هر روز می خوریم رو نمی کُشن! یهو به فکر فرو رفتم که اِوا! راست می گه ها. ماها که هر روز داریم همین حیوونای کشته شده رو می خوریم. پس چطور هیچ موقع اینقدر غصه م نمی شده؟!! واقعاً هیچ موقع به این مسئله فکر نکرده بودم که هر کدوم از این غذاهامون روزی زنده بودن و یکی اینا رو کشته. ما آدما خیلی دل سنگیم ها؛ علاوه بر حیوونا، هم جنس خودمونو هم می کُشیم! ____________________________ از اونجایی که این پُست خیلی خشن شد؛ یه عکس لطیف می ذارم واسه متعادل شدنش _________________________ یا اقرار کنین یا یه راه حل دارم واسش که بفهمم این روزا همتون گوگل ریدری شدین و از اونجا وبلاگمو می خونین یا واقعاً بازدید کننده های وبلاگم یهو این همه افت کرده؟ هر کسی واسه سبک شدن یا بهتر بگم واسه آرامش در مواقع بحرانی و رنج آور زندگیش راه حلی پیدا می کنه؛ این راه حل یا خواسته است یا ناخواسته. خیلی ها رو می شناسم که با نوشتن آروم میشن. بعضی ها با قدم زدن. بعضی ها با حرف زدن. بعضی ها با گوش دادن موسیقی خاص.بعضی ها با اشک ریختن. بعضی ها با راز و نیاز. بعضی ها با تنهایی و سکوت. بعضی ها با سفر. بعضی ها با دوش گرفتن. بعضی ها با داد زدن. بعضی ها با جار و جنجال. بعضی ها ... خب؛ به تعداد آدما راه رسیدن به آرامش وجود داره! این روزا کشفیات بزرگی می کنم و این دفعه کشف کردم که من به صورت ناخواسته با حرف زدن آروم می شم. هر کسی واسه تحمل سختی ها گنجایشی داره. وقتی اندازه سختی ها زیاد بشه، باید یه راهی پیدا کنی واسه جایی که مابقی مشکلات و غم ها می خوان و نداریشون. وقتی حرف می زنم، وقتی جنب و جوشم زیاده، تخلیه می شم. دلم جا باز می کنه واسه بقیه شون. شاید همین باعث شده یه دختر پرحرف و پر شر و شور بشم. حرفام لزوماً حرفای دلم نیستن اما آرومم می کنن. حرف می زنم که فرصت کمتری داشته باشم واسه فکر کردن به تلخی ها. شیطونی می کنم که به جای تلخی ها، شیرینی های زندگی بیشترین لحظاتم رو پر کنه. می دونی وقتی این دخترک راهی واسه حرف زدن نداشته باشه یا جلو حرف زدنش رو بگیرن چطوری خودشو آروم می کنه؟ بگذریم. می دونی کاتالیزور این معادله ی "برگشت به زندگی آروم" چیه؟ فکر کردن به زیبایی ها؛ این که هنوزم باور داشته باشی زندگی اگه قشنگه، به خاطر همین تلخی هاشه. به خاطر همین سختی هاشه. اگه توی زندگی ناخوشی وجود نداشت؛ خوشی معنا پیدا نمی کرد. درست عین تاریکی که با روشنایی معنا پیدا می کنه. عین خالی که با پُر معنا پیدا می کنه. درست عین خیلی چیزای دیگه که با بودن متضادشون معنا پیدا می کنه. همه ی اینا رو گفتم که بگم؛ با همه ی سنگینی ِ ناخوشی ها، هنوزم رنگِ خوشی ها در نظرم پررنگ تره. هنوزم به این شعر معتقدم : زندگـی زیبــاست ای زیبــا پسـند زنـــده اندیشـان به زیبــایی رســند آن قدر زیباست این بی بازگشت کز برایش می توان از جان گذشت نکات انحرافی : - U & me ... together ... for ever - I love U a million swedish fish اگه علاقه دارین؛ می تونین مراسم پرشکوه حوض رو در ادامه مطلب ببینین. هر وقت که هفته دفاع مقدس شروع می شه به یاد تو می افتم و خاطراتی که از تو برام بازگو کردن. زیاد تو رو نمی شناسم ولی می دونم که عاشقانه دوسِت داشتم و همیشه از آرزوهام دیدنِ تو بوده ... سعی می کنم شنیده هایم را جمع وجور کنم : پسری که 16 سال بیشتر نداشت؛ پر شور ... و با شیطنت های فراوان که همیشه از خاطراتی که می گویند؛ شیطنت هایش پررنگ تر از خصوصیت های دیگرش است! تصمیم گرفت جبهه برود؛مثل خیلی از نوجوان های دیگر. پدرش راضی نبود. مادرش نیز ... آن قدر پافشاری کرد، آنقدر ترفند به کار برد تا مادرش فرم رضایت اعزام به جبهه اش را به دور از چشم پدرش امضا کرد. روزی که می خواست جبهه برود پدرش حتی حاضر نمیشد بااو خداحافظی کند اما آخر حسِ پدرانه اش اجازه نداد و لحظه ی آخر بدرقه اش کرد ... و اما ... پدرو مادر هرگز فکر نمی کردند 12 سال از پسرشان بی خبر بمانند ... مفقودالاثر ... واژه ی سنگینی ست؛ البته برای آنان که این واژه را درمورد عزیزشان بشنوند. 12 سال بی خبری؛ نگرانی؛ چشم انتظاری ... هیچکدام از نزدیکانت نمی دانستند روز ششم شهید شده ای و اکنون در کنارشان زندگی می کنی.(مگرنه این است که شهیدان زنده اند؟) و اکنون 14 سال ست که عروج ملکوتی ات راگرامی میداریم ... ___________________________________ پ.ن1: خاله میگه هنوزم نتونستم باور کنم محسن شهید شده. چون نذاشتن پیکرشو ببینم. چون می گفتن واسه روحیه ت خوب نیست اما هیچ کی نتونست منو درک کنه که برای باور کردنش باید تو رو می دیدم قبل از اینکه تو رو به خاک بسپارن ... پ.ن2:امسال سالگرد به خاطر نبودِ دایی وسطی و ماه رمضون عقب افتاد. امشب (پنجشنبه) آخرین شبِ مراسمِ روضه خونیه. پ.ن3: عکس کارِ خودمه. __________________________________ ب.ن1(بی ربط نوشت) : چند روز تاخیرم به خاطر مشغله ی بیش از حدم بود و اینکه نمی خواستم قبل از اینکه به نظرات قبلیتون جواب ندادم؛ پست جدید رو بذارم. اگه خیلی دیرشد؛ ببخشین. ب.ن2: پروژه مو تحویل دادم؛ بانمره 18 پاس شدم. سعی می کنم عکس کارای پروژه رو تو پستای بعدی بذارم. این wallpaper های زیبا؛ تقدیم به شما ... با این که اکثر بچه ها به علت پرحرفی استاد (البته در مورد موضوعات درسی و موضوعات جانبی اون) و طول کشیدن کلاساش از کلاسای دکتر ناراضی ان اما من کلاسای دکتر اولیا رو خیلی دوست دارم. اول ترمه و با دکتر اولیا درس برداشت داریم. قراره گروه تایین کنیم و آخر سر علی رغم اینکه دکتر گفته بهتره گروهتون سه نفره باشه؛ یه گروه 4 نفره شدیم. من و مهسا و ملیحه (معروف به ملی) و آقای ... (علیرضا). خونه ای که برداشت* می کنیم باید خونه قدیمی باشه. دکتر خانواده منو می شناسه. خونه ی ننه آقا (مادربزرگ مامانم - مامانِ آقایی) رو پیشنهاد می دم و دکتر تایید می کنن- البته ننه آقا دو سالیه به رحمت خدا رفتن و عموی مامان توی خونه زندگی می کنن - یه جلسه کلاس رو با حضور همه ی بچه ها اون جا تشکیل می دیم. می دونم ترم که تموم میشه؛ تازه ما باید پروژه برداشت رو شروع کنیم و تابستونمون رو پر می کنه. اول تابستون فقط یه دفعه رفتیم برداشت. بعد گروه طرح علیرضا اینا تحویل پروژه داشتن. صبر می کنیم تا آخر تیر. حالا دیگه علیرضا رفته شهرشون و برگشته، قراره پروژه برداشت رو شروع کنیم. مهسا خداحافظی می کنه واسه مالزی. (کارای برداشت اون یه دفعه؛ دست مهساست اما هیچ کدوم حواسمون نیست) داداش ملی هم مراسم ازدواج داره و ملی نمی تونه بیاد. علیرضا می خواد هر چی زودتر پروژه تموم بشه و بره شهرشون. همه می خوایم تا قبل از رمضون دوندگی های پروژه تموم بشه. اینه که مجبوریم دوتایی بریم برداشت؛ با اینکه مجبور شدیم همه چیزو از صفر شروع کنیم. زیرِ تیغِ آفتابِ مرداد ماهِ یزد! از صبح تا غروب باید برداشت کنیم. خستگی زیادی داره اما به نظر من شیرینه. حال و هوای خونه ی عمو اینا؛ رفت و آمداش؛ محله ی قدیمی؛ آدمایی که تو این روزا باهاشون آشنا می شم؛ همه و همه باعث می شه با تمام خستگی ها و کوفتگی ها از پروژه ناراضی نباشم. خصوصاً اینکه وقتی فقط دو نفر هستیم؛ نمی تونم کم کار کنم، پس از خودم ناراضی نمی مونم که کاری نکردم. خلاصه اینکه؛ خیلی خسته می شم؛ اما بدک نیست. مشغولم. برداشت تموم بشه، باید بکوب پروژه طرح رو کار کنم؛ زمین مونده. کاریکاتوری از دکتر؛ کاری از علیرضا ________________________________ پ.ن : برداشت چیست؟ به کلیه ی عملیاتی که برای معرفی یک منطقه انجام می دهیم اعم از عکسبرداری
- متراژ - تهیه مدارک و نقشه ها ( پلان - نما - دیتایل ها - پرسپکتیوها
و ویوهای مختلف ) برداشت گفته می شود ... بد نیست یه سری هم به فتوبلاگم بزنین : http://dellneveshteha.aminus3.com/portfolio بی نظر جانذارین برین ها! تفسیر شما از این عکس معرفی وبلاگ چیه؟
___________________________ حالم خیلی بهتره. هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن!
قلبت را خالی نگه دار و اگر هم یک روز خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن فقط یک نفر باشد! به او بگو تو را بیشتر از خدا و کمتر از خودم دوستت دارم! (بعد نوشت : دوستان؛ من خودمم به این جمله خیلی شک دارم. ) زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز دارم! هر خلقت خدا و هر اتفاقی در این جهان؛ جای تامل داره ... امروز؛ با 3 تا از همکلاسی هام خونه ی عموی مامانم بودیم، واسه ی یکی از درسامون. از قضا جوجه هاشون داشتن متولد می شدن، منم از فرصت استفاده کردم و ازشون عکس گرفتم : 1. 2. 3. 4. البته هر کدوم از این جوجه ها با اون یکی فرق داره؛ فقط مراحل مختلف رو نشون می ده.
شب را نوشيدهام . و بر اين شاخههاي شكسته ميگريم. مرا تنها گذار اي چشم تبدار سرگردان! مرا با رنج بودن تنها گذار. مگذار خواب وجودم را پرپر كنم. سهراب سپهري
_____________________________ بی ربط نوشت : توی عمرم امتحان به این مزخرفی نداده بودم. برگه رو گذاشتن جلوم؛ انگار نه انگار که 600-700 صفحه خوندم؛ هیچ چیز یادم نبود. فقط دو نمره از بیست نمره بلد بودم؛ فقط دو نمره!!! هر چند با کمک دوستام پاس میشم اما ... خاطره اش واسه همیشه تو ذهنم می مونه. نمی دونم چرا این شعر شده ورد زبونم؟! به
کجا چنین شتابان ؟ گون
از نسیم پرسید دل
من گرفته زینجا هوس
سفر نداری ز
غبار این بیابان ؟ همه
آرزویم اما چه کنم که بسته پایم به
کجا چنین شتابان ؟ به
هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم سفرت
به خیر ! اما تو دوستی خدا را چو
ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی به
شکوفه ها به باران برسان
سلام ما را محمدرضا شفیعی کدکنی این سری می خوام یه پستِ عکسی بذارم از چالیدره. سد چالیدره یک مکان بسیار دیدنی و زیبا؛ واقع در طرقبه ی مشهد هست. من که وقتی بردنمون اینجا؛ به دوستام می گفتم تمام سفرمون یه طرف؛ این 1-2 ساعتی هم که اینجا آوردنمون یه طرف. محشر بود، حرف نداشت. مشهد رفتین؛ حتماً یه سری چالیدره رو برین که اگه نر ین، چیز بزرگی رو از دست دادین. اینم از عکسایی که از اونجا گرفتم : _________________________________ پیشنهاد میشه حتماً دو نفره برین؛ برای دیدن اندازه واقعی عکس ها راست کلیک کنید. و اما مسابقه شماره 9 : 1. 2. انتخاب با شما : همه چیز خوب است ... نان هست ، بابا هست ، عشق هست ، زندگی هست ، و سیــــب ... ___________________________ خب؛ و امـــــا مسابقه شماره ی پنج ... کدوم عکس رو انتخاب می کنین ؟! . . این شما و این هم مرحله ی سوم مسابقه؛ کدام را انتخاب می کنید آیا؟! :دی پریشب یه "لاک پشت آبی" خریدم. خیلی دوسِش دارم، اینقدر ریزه میزه است که نگو ... اندازه ی دو تا بندِ انگشت کوچیکه ی من. موقتاً اسمشو گذاشتم "لاکی" تا یه اسم پیدا کنم که در شان لاکی ام باشه ... قربونش برم؛ اینقده شیطونه که حد نداره، دائم داره دست و پا می زنه تا شاید بتونه از ظرف بیاد بیرون، آخر سر هم میره کنار دیواره ی ظرف و رو دو تا پاهاش وامیسته. یکی دو بار به خاطر این کارش پشت و رو شد، شانس آورد اون موقع پیشش بودم شیطون ... یکی دو باز از سر صدای پاهای کوچولوش از خواب بیدار شدم. خیلی دوسِش دارم. __________________________________ پ.ن 1 : اسم "لاکی" رو چی بذارم؟ پ.ن 2 : واسه داوری مسابقه به ادامه مطلب سر بزنین. قراره بین من و آقا سینا یه مسابقه عکاسی برگزار بشه و شما داورای مسابقه باشین. قضیه این جوری شروع شد : و بعد : قراره از این به بعد؛ یکی در میون واسه پستامون دو تا عکس رو بذاریم تا شما داوری کنین. این رو شما تعیین کنین که عکسا رو بذاریم تو صفحه اصلی یا ادامه مطلب. و دیگه اینکه مسابقه در ادامه ی پست اصلیمون باشه یا مطلب اصلیمون رو مسابقه تشکیل بده؟! اگه نکته دیگه ای هم هست که فراموش کردم، بگین تا توضیح بدم _________________________________________ پ.ن1 : آقا سینا که اعلام کردن، منم باید اعلام کنم که؛ بنده هم نه عکاس هستم نه اصول عکاسی رو خوب بلدم ... پ.ن 2 : از همون لحظه های اول بعضیا جانب خودشونو مشخص کردن مثل عرفان ( طرفِ سینا ) و راه آسمانی ( طرفِ من پ.ن 3 : به وبلاگ این دو تا دوست عزیزمون هم سر بزنین؛ نبینم تنهاشون بذارینا. هنوز اول کارشونه، دلگرمشون کنین اگه گفتین این عکس کجاست ؟ خب کی باورش میشه این عکس کمد دیواریِ اتاق من باشه؟!!! ( این رختخوابو خودم گذاشتم توی کمد، تخت خواب نیستا! ) بازم دکوراسیون اتاق رو تغییر دادم تا روحیه ام یه کم بهتر بشه و واقعاً هم که راه حل عجیبی پیدا کردم واسه تغییر حال و احوالم :) ______________________________________ بی ربط : به خواهش دوست عزیزی مجبور شدم نظرات رو پس از تایید بذارم اما مطمئن باشین همه ی نظرات (به جز اونی که مد نظرمه) رو تایید می کنم ... گفتم علتشو بگم که یهو خدای نکرده دوستان دلیل بر بی اعتمادی یا جسارت من نذارن. غذا به اين خوشمزگي مواد لازم: سيب زميني - پياز - فلفل دلمه اي - گوجه فرنگي - نمك و فلفل و زردچوبه و
ادويه خودم يه پا آشپزم !!! __________________________________ بي ربط به موضوع : يكي از خوانندگان وبلاگ بدجور دغدغه ذهنم شده. روزي حداقل يه بار و حتي بعضي روزها 2-3 دفعه به وبلاگم سر مي زنه؛ اما هيچ اثري از خودش جا نميذاره. (مثلاً همين امروز هم 3 دفعه بهم سر زده ) خيلي دوست دارم بدونم كي هستي ... نمي دونم چرا با اينكه از اين جور خواننده ها زياد دارم، اين يكي رو خيلي علاقه مندم بشناسم و بدونم كيه؟!! اينم چند تا عكس از سفرمون به جنوب (دزفول؛شوش؛شوشتر) کسانی از پول خویش بیشترین لذت را می برند که بتوانند بی آن به خوبی سر کنند. ( ____________________________________ بي ربط : منم عجب دلي دارما؛ الكي خوشه. آب زنید راه راهین که نگار می رسد مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد . . . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نیمه شعبان بر همگی مبارک قشنگ بود، نه؟ زندگي رو سخت نگير تا اونم بهت سخت نگيره! این عکسم به افتخار آبجی میترام که درسش تموم شد ... جاتون خالی شبی خونه ی مادر بزرگم اینا بودیم این نی نیه منما !!! بابا بخند !!! عین من دندونامم تازه مسواک زدما ...
ادامه مطلب



















یادتونه گفتم به پست روستای ابیانه که رسیدم، یه قضیه جالب از استادمون براتون تعریف می کنم؟
من و استاد جلوتر از بقیه داشتیم می رفتیم به طرف بافت قدیمی روستا که یهو دیدم یکی از مغازه دارهای روستا یه مجله خارجی رو گرفت دستش و رو به استادمون داد زد : مستر! مستر! ( Mr! Mr! )
آقا منو می گی که، از خنده داشتم می ترکیدم. مونده بودم یه فرصت گیر بیارم که استاد منو نبینه و یه دل سیر بخندم ... (اما بنده ی خدا حق داشت؛ آخه استادمون واقعاً شبیه خارجی هاست. هم از نظر تیپ، هم چهره)
استاد رفت جلو و گفت : "آقا! من مستر نیستم."
دیگه وقتی قیافه مغازه دار و استاد رو در اون وضعیت دیدم، نمی تونستم خودمو کنترل کنم. برگشتم عقب پیش دوستام و تا جون داشتم خندیدم. بچه ها مونده بودن من چم شده؟!!
من یه چیز می گم؛ شما یه چیز می شنوین. اما اگه اون صحنه رو دیده بودین، شما هم نمی تونستین نخندین!




( البته جامون اینقدر گرم و نرم نبود :دی ).
( البته تنهایی نبودم ها (؛ با اتوبوس، دسته جمعی رفتیم )





دیگه صبح این طوری شده بودم 
که من با خودم گفتم چه خطایی کردم؟!!!
از حمام فین هم عکس گرفتم، اما عکس های قابل توجهی نبودن.
پ.ن 2 : سوالی در مورد باغ فین یا عکس ها هست؛ در خدمتم.













قبرستان روستا - سنگ قبرها از جنس سنگ همون منطقه اس.و علامت های خاصی روشون حک شده.
دور نمای روستا - این عکس رو از طرف قبرستان روستا به خود روستا گرفتم.
پیر مرد - تنها کسی که اون موقع توی قبرستان بود، این پیر مرد بود؛ کلی هم ازش سوال پرسیدم.
مدرسه روستا - آسمونش رو خیلی دوست داشتم.
نون محلی - جاتون خالی یه تیکه شو خوردم، خیلی خیلی خوشمزه بود.
بند رخت - رنگای شادش منو جذب کرد.
راه عبور - این پله ها که از بالای ده تا پایین ده می رفتن، منظره شون بی نظیر بود.
پسرای شیطون - اینقدر این دو تا شیطون بودن که نگو، یه جا که کلی ترسوندن ما رو. بعدم نزدیک بود بریم به آدرسی که اشتباه بهمون دادن.
خانه های روستا - به چیدمان خونه ها دقت کنین، درست عین ماسوله ن.
الاغ! - الاغ ندیده ایم دیگه. 
قبرستان روستا - پنجشنبه رفته بودیم. صبح فقط همون پیر مرده بود، عصر که شد یهو دیدیم یه جمعیت زیادی سیاه پوش جمع شدن توی قبرستون.
پ.ن : سری عکس های زیبای باغات روستای کنگ رو تو یه پست دیگه می ذارم.







ادامه مطلب










عکس، کار خودمه















قابل توجه اونایی که دو نفره هستن ![]()








![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

ادامه مطلب
![]()


![]()
). بعضیا (ساقی) هم طرف کسی هستن که به نفعشونه ( طرفِ برنده ). آخه آقا سینا یه شروطی گذاشته واسه اونی که برنده شد ![]()
![]()

:




به نظرتون اين گل قهره با ما؟
؛ درست تو ديد استاد، تازه اونم دو تا استاد ![]()
نه اينكه مثل اين آقا با ديدن پول اين طوري بشن) 
![]()

![]()
![]()





![]()

![]()

![]()

![]()
| Design By : Night Skin |








